شمارهٔ ۵۰۹
من همچو گل در خنده ام گو یار در خونم نشان من همچو سرو آزاده ام گو یار بی برگم بمان مو با میانش لاف زد لیکن روان در تاب شد چون باز دید از نازکی یک موی فرقی در میان دایم چرا با صورتش...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
من همچو گل در خنده ام گو یار در خونم نشان من همچو سرو آزاده ام گو یار بی برگم بمان مو با میانش لاف زد لیکن روان در تاب شد چون باز دید از نازکی یک موی فرقی در میان دایم چرا با صورتش...
کوی تو ای حور ما را جنت است دیدن روی تو ما را منت است عاقبت روزی به کوی تو رسیم مرغ را پر آدمی را همت است باده می نوشی تو من خون خورم آن خورد هر کس که او را قسمت است چون خیالت را ش...
طلوع کوکب اقبال اسلام خجسته باد چو مه بر لیالی و ایام قدوم موکب قاضی القضات در عالم مبارک است خصوصا بدین خجسته مقام امام عادل جلال ملت و دین که روزگار همی خواندش ولی انام ندیده روی...
یار همان عهد همان دل همان آب همان خاک همان گل همان مؤمن و کافر سوی حق ره برد زاهد گمره به باطل همان هر دو جهان کشته عشق تو شد غمزه خون ریز تو قاتل همان حاصلم از عشق تو خون دل است ه...
کام دل هر گه که خواهم زان دهان همچو شمعم آتش افتد در زبان باد گل را گفته بویش خبر مهر مه را داده از رویش نشان باد اگر بویش به جانی می دهد من دهم جان را به بوی او روان باغ هردم می ک...
لبت در نقطه موهوم چون می در شکر پنهان میانت می شود چون موی در بند کمر پنهان چو خورشید رخت یک ذره پیدا نیست در چشم ضرورت با خیال تو همی بازم نظر پنهان ز دردت بی خبر گشتم خبر چون گوی...
کام ناکامی روا کن از دهان خویشتن در میان آور کناری از میان خویشتن خود تن جان داده را از تاب هجرش مسوز رحم کن بر جان رنجوری به جان خویشتن ترسم از دست زبان روزی دهم سر را به باد شمع ...
گر تو نکرده ای جدا دل ز تعلقات تن بر سر کوی او مبر زحمت جان خویشتن باد صبا به بوستان بین به چه لطف می وزد تا ز غبار نشکند خاطر نازک سمن وحشت خارها اگر چنگ زند به دامنش گل ز چه غرق ...
حالیا خواهم فشاند از دامن جان گرد تن یوسفم را چند پنهان دارم اندر پیرهن داده ام آیینه دل را صفا از نقش غیر تا در آیینه رخت بیند صفای خویشتن جام می تلخ است هر دم بر لب شیرین منه هرگ...
خواهم چو صبا گرد سر کوی تو گشتن با باد بر آمیخته و بر بوی تو گشتن ناکام تر از تیر تو در کیش تو بودن آشفته تر از زلف تو بر بوی تو گشتن بر خاک درت خسته و محتاج نشستن بیچاره و درویش و...
سر گشته ام ز بخت نگونسار خویشتن تر دامنم ز چشم گهربار خویشتن در خوشاب دیده به دامن همی کشد صراف عشق بر سر بازار خویشتن ای جان مرا تو بارگرانی کرانه گیر بر مرکب ضعیف منه بار خویشتن ...
من نه آن رندم که بنشینم به جای خویشتن تا نبینم در کنار خود سزای خویشتن عود را تسلیم باید بود اگر سوز است و ساز عاشقان را درد خود باشد دوای خویشتن من نخواهم گشت روشن ز آتش عشقش چو ش...
چند چون غنچه به بویی ز تو دل خوش کردن همچو گل چهره به خونابه منقش کردن تا کی ای روی تو مجموعه الطاف اله حال ما را چو سر زلف مشوش کردن دست من حیف که گردد به میان تو کمر نرسد دست کمر...
عشق تو دری ست کان را جان عاشق قیمت است هر که نتوانست دادن قیمتش بی همت است می کنم بی منتی جان را نثار روی دوست گر قبول افتد ترا بر جان من صد منت است تو سهیلی تا کجا تابی و کی طالع ...
صبح روش رخ نمود از پرده تاریک شام آفتاب ملک بیرون آمد از ظل غمام مملکت را گر چه نقصان بود چون مه در محاق منت ایزد را که از مهر منور شد تمام ماه اوج نصرت و خورشید گردون ظفر سوی برج ...
در جگر سوز تو دارم دم نمی یارم زدن آه آهی بر سر آن هم نمی یارم زدن همدم من آه سرد است از غم عشقت ولی ناله از درد تو با همدم نمی یارم زدن هر شب از شمع جمالت تا ابد پروانه وار دم به ...
گر مرد راه عشقی لاف وجود کم زن بی جان و دل سفر کن بی پا و سر قدم زن سرگشته چند گردی در وادی تحیر با قبله ای مجاور هان تکیه بر حرم زن گر ملک عشق خواهی تا گرددت مسلم رو کوس رب هب لی ...
شب آخر زمان تیره است ساقی باده روشن به صبح از مشرق ساغر بر آور افتاب دن سر خم را ز تن بر دار و ریز از حلق شیشه خون کزین خون ها بسی دارد سر زلف تو بر گردن مده دم هر دمم چون نی دمم د...
بگیر ملک خراب دل و عمارت کن به تخت ناز نشین بر بتان امارت کن چه حاجت است که خنجر به خونم آلایی به نوک غمزه خونریز خود اشارت کن تو را به ملک دل ای ترک مست رحمی نیست به زخم تیر گرفتی...
ساقی می باقی ده عقل از سر ما کم کن سرمایه شادی را قوت دل پر غم کن از چهره شبستان را بتخانه چین گردان وز باده صراحی را سرچشمه زمزم کن گرد در میخانه در چشم ممالک زن خاک ره خماران در ...
در دیار غربتم از درد یار اندیشه کن رو ز کار افتاده بین از روزگار اندیشه کن عشق کاری مشکل است ای دل مکن انکار اگر کاردانی اول از پایان کار اندیشه کن گر هزاران داستان باشد چو بلبل دم...
جز دهانش نیست در هر دو جهان مقصود من کی به کام من شود مقصود ناموجود من چون شدی دامن کشان باری زمینش گشتمی تا به دامن پاک کردی روی گردآلود من هم به نوعی شاد گشتی گر نفرسودی ز غم این...
تابی ز رخت در دل ماهست ولیکن با مهر نگردد مه روی تو مقارن تا گوهر کان پیش لب لعل تو شد قلب خون بست ز رشک لب تو قلب معادن دوشینه دل شمع ز تاب تب من سوخت ناچار ز بیچاره بسوزد دل مومن...
وفا نمی کند آن یار مهربان با من جفا همی کند آن شوخ دلستان با من مرا چو عمر عزیزست و ناگزیر ولی وفا نمی کند آن عمر یک زمان با من من از موافقت یار برنخواهم گشت اگر شوند مخالف همه جها...