شمارهٔ ۷۸
تا داغ مهر یار چو مه بر جبین ماست خورشید شعله ای ز دم آتشین ماست ما همچو ذره ایم هوادار و هر سحر شمشیر مهر غرقه به خون در کمین ماست زلف تو دین روشن ما تیره می کند موی تو کفر مطلق و...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
تا داغ مهر یار چو مه بر جبین ماست خورشید شعله ای ز دم آتشین ماست ما همچو ذره ایم هوادار و هر سحر شمشیر مهر غرقه به خون در کمین ماست زلف تو دین روشن ما تیره می کند موی تو کفر مطلق و...
جامه مقصود دل هست به قد تو راست چهره زیبای تو صورت معنی ماست نقش مراد دلم گم شده بود از ازل می نگرم در رخت با نظرم آشناست عشق من و حسن تو مایل یکدیگرند میل هوا با درخت میل درخت از ...
ای باد بر سلام ز ما آن درخت را برگی بیار بلبل شوریده بخت را عاشق کسی بود که چو محمود پاکباز خاک ره ایاز کند تاج و تخت را روزی ز گریه ام دل تو نرمتر شود قطرات آب رخنه کند سنگ سخت را...
صاحبا بارگاه قدر تو را مهر بنده است و ماه دربانش هیچ از حال بنده آگاهی که کمالی گرفت نقصانش رنج افزود و کس نرنجانید به عیادت قدم ز اخوانش غالبا او بدان نمی ارزد که بپرسد وزیر سلطان...
گل حاجت عاشقان روا خواهد کرد زهد همه زاهدان هبا خواهد کرد گل آمد و کار و بار ما بر هم زد امسال دگر بار جفا خواهد کرد
قد تو داد به باد آب روی طوبی را بهشت حور ز غیرت بهشت اعلی را مرا از دیده معنی نظر به صورت تست که صورت تو نماید کمال معنی را به صورتت نگرد بت پرست گر مانی ست روان بر آب زند نقشهای م...
خدمت پیر مغان مذهب دیرینه ماست سجده در پیش بتان پیشه پیشنه ماست گر بخواهیم که بینیم رخ خود را سرخ می روشن به کف آریم که آیینه ماست دل ما گر چه خراب است ز درد و غم تو غم عشق تو در ا...
مرا از تیغ هجران دل دو نیم است که از وصلش امید از هجر بیم است حدیث زمهریر از آه من پرس که اندر سینه ام نار جحیم است نخستین عشق من روز ازل بود نیاز ما و ناز او قدیم است به نادان اگر...
دل پر از درد و دیده پر خون است حالم این است حال تو چون است عمر مجنون اگر رود گو باش جان لیلی که عمر مجنون است ای که سرچشمه حیات منی چشم من بی تو چشمه خون است که رساند به سمع میمونت...
پریشانم چو زلفت حالم این است بگفتم مو به مو احوالم این است کشم دریای خون از دیده هر دم دمادم جام مالامالم این است همایون بلبل بستان عشقم دلی دارم شکسته حالم این است زر رخساره در پا...
شمایل تو به هر حال در خیال من است زهی خیال که در اهتمام من است نماند در نظرم نقش هیچ محرابی جز ابروی تو که پیوسته در خیال من است تنم ضعیف و لبت قند و چشم من سایل بده جواب که صد وجه...
این خم بالای دو تاه من است یا خیال آبروی ماه من است اشک من بر خاک ره دید و بگفت کین چه خون ها که در گذرگاه من است دل همی خواهد ز لعلت بوسه ای لطف فرمای آنچه دلخواه من است از وفا سر...
شرابخانه بهشت است و یار حور من است بهشت و حور دگر جستن از قصور من است بیار می که من از خویشتن پریشانم مرا ز خویش چو غیبت فتد حضور من است من از تجمل دنیا نمی شوم مغرور که هر متاع که...
اگر چه غمزه خون ریز تو بلای من است سرشک لعل و زر چهره خون بهای من است مرا که از تو به صد تیغ بر نتابم روی چه غم ز تیر ملامت که در قفای من است مرا چو در نظرم سرکشی به جای تو نیست بر...
مرا حاصل ز عمر خود همین است که آن دلدار با خود همنشین است ندارم در نظر جز قامت او همیشه چشم عاشق راست بین است خرامان شد مگر آن سرو در باغ که اطراف چمن خلد برین است سواد دیده را ساز...
عاشق به کوی عشق ندانم که چند خاست دانم که هیچ کس نه چو من مستمند خاست بر چرخ حسن روی تو ماه تمام شد در باغ عشق قد تو سرو بلند خاست بوسم لب تو را دهنم پر شکر شود عناب بود بار درخت ت...
چه نویسم و چه گویم صفت نگار خود را به زبان چگونه آرم غم روزگار خود را بزنم نوا چو بلبل بکشم خروش و غلغل چو به کام خود ندیدم گل و لاله زار خود را غم من مگر نگارا بخورند دشمنانم تو ک...
ای قاصد خجسته پی مشتری محل برخوان به گوش خواجه که الصیف ارتحل شد بر براق عزم غبار درت سوار تا بگذرد ز فرق مه و تارک زحل بیرون ز سدره قدر رفیعت هزار میل افکنده تخت دانش و بنشسته در ...
جز من به دم سحرگهی مست که شد بی می به سماع خرگهی مست که شد از هش بروم چو بوی نرگس شنوم بر بوی پیاله تهی مست که شد
ز آفتاب رخ تست بر دل من تاب ز تاب آتش رویت مرا چو زلف متاب دلم به تاق خم ابروی تو قندیل است ز سوز شوق فروزان چو شمع در محراب یک امشبی که ز زلف و لب تو یافته ام مییی چو چشم خروس و ش...
سرو بالای تو را آب روان از چشم ماست گر نشاید روزگارش در کنار ما رواست جای تو دانم که دایم در دل ریش من است لیک آن مسکین سرگردان نمیدانم کجا است یاد لعلت میکنم آن هست صوتی در نهفت و...
با هوس بیگانه گردد هر که با عشق آشناست عشق را ره در دلی باشد که خالی از هواست عاشقا خود را رها کن جانب معشوق گیر وصل یار آن کس همی یابد که او از خود جداست از درون بت می پرستی از بر...
گر دلم در بر چو آتش بی قرار افتاده است در دریای سرشکم آبدار افتاده است سنبلت از گل پرستی در چمن پیچیده است نرگست از خواب مستی در خمار افتاده است ای سحاب از دیده آبی زن که باد صبح ر...
همچو زلفت کار من با تو دراز افتاده است صد رهم افتاده بود این کار باز افتاده است بنده شوریده ای در بند شاهی مانده است پشه سرگشته ای در چنگ باز افتاده است زلف مشکین تو حال ما پریشان ...