شمارهٔ ۱۸۰
رخت گلست و قدت سرو و طره ات شمشاد چو شانه در سر زلف توییم از شم شاد چو باد صبح گذر کرد در چمن غنچه علی الصباح به دستان هزار دل بگشاد فلک بساط و کواکب چو مهره در ششدر تو آفتاب که در...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
رخت گلست و قدت سرو و طره ات شمشاد چو شانه در سر زلف توییم از شم شاد چو باد صبح گذر کرد در چمن غنچه علی الصباح به دستان هزار دل بگشاد فلک بساط و کواکب چو مهره در ششدر تو آفتاب که در...
صد قطره خون هر دم از دیده ما افتد عشاق پریشان را بنگر که چه ها افتد دل از هوس خالت بر زلف تو می پیچد مرغ از طمع دانه در دام بلا افتد گر قد تو را روزی در باغ گذر باشد هم بید شود لرز...
گر پرتو خورشید رخت بر قمر افتد مه ز بر قدمهای تو چون خاک در افتد من ذره تاریکم و تو مهر منور روشن شوم ار سوی من ات یک نظر افتد چون لاله به خون غرق سر از خاک بر آرم روزی اگرت بر سر ...
زنخدان تو گر این است صد یوسف به چاه افتد نظر بر قدت اندازند خوبان را کلاه افتد چو زلف توست بخت من از آن دایم پریشانست ندانم در جهان کس را چنین بخت سیاه افتد نیامد در برم قد تو باری...
زان آتشی کز هجر تو هر دم به جان من فتد گر دم زنم خورشید را صد شعله در خرمن فتد گفتم شوم با درد تو یکسان به خاک ره ولی حیف آیدم کز خاک ره گردی بر آن دامن فتد خود را نشانه کرده ام پی...
هوایت در دماغ من نگنجد خیالت در سر سوزن نگنجد به زلفت دل نبستم زانکه سگ را کمند شاه در گردن نگنجد به دامن چون چکانم گریه از چشم که کس را بحر در دامن نگنجد دم من در دل سختت نگیرد که...
دلم در وصل گلرویی نگنجد خسک با نسترن بویی نگنجد از آن دستم به زیر سر ستون است که اندر زیر پهلویی نگنجد به چشمم ز آب دیده صد خرابی ست که آب بحر در جویی نگنجد گهر گشته است نظمم لیک ب...
چنان پر شد دل از دلبر که دل در بر نمی گنجد وگر گنجد دل اندر بر در او دلبر نمی گنجد اگر پروانه عشقی در آتش بال و پر می زن که اینجا حضرت شمع است بال و پر نمی گنجد ترا زحمت شد ای زاهد...
وصف تو در بیان نمی گنجد بی نشان در نشان نمی گنجد تا تو در جان من گرفتی جای جان من در جهان نمی گنجد تا ز مهر تو ماه روشن شد ماه در آسمان نمی گنجد تا به قد تو سرو ماند راست سرو در بو...
دلم ز مهر تو چون ذره در هوا گردد تنم به کوی تو سرگشته چون صبا گردد مرا تو جان عزیزی جدا مگرد از من روا مدار که جان از تنم جدا گردد اگر تو گوی گریبان چو غنچه بگشایی ز شوق پیرهن صبر ...
ساقی بیار جام شراب مغانه را مطرب نکو بزن غزل نو ترانه را پایان مباد دور قدح را که زیرکان پایان ندیده اند جفای زمانه را واعظ مگو که مست نیابد قبول یار من طفل نیستم که خرم این فسانه ...
عالم چو بهشت ولیکن گذران بسان چو عروسی و صبا جلوه گران بلبل زده صیت و نعره چون بی خبران وز وجد گل و صبح به هم جامه دران
یا رب این عید مبارک چو همایون قدم است کز قدومش همه آفاق چو باغ ارم است صبح عید است به آهنگ صبوحی برخیز که ز مرغان سحر بلبله در زیر و بم است از سر مهر برآور نفس گرم چو صبح تا دمی خو...
از بهر در وصلت چشمم در آب گردد وز آرزوی لعلت دل خون ناب گردد حسنت چو برفروزد رخساره همچو آتش جان ها چو عود سوزد دلها کباب گردد ترسم ز خط سبزت سر برزند سیاهی گر همچو زلف هندوات در آ...
ز گریه چشمه شد چشمم بمان تا چشمه تر گردد لب خشک مرا بهتر کز آب چشم تر گردد شدم چون گرد سرگردان و گرد کوی او گردم سر و پایی ندارد گرد او بی پا و سر گردد تو را همچون کمر یک روز تنگ ا...
تمتع از وصال زلف مشکینت صبا دارد که در کویت هوایی گشت و زلفت را هوا دارد تماشا را خوشست ای گل ز چشمم گوشه آبی اگر سرو سرافراز تو میلی سوی ما دارد سر زلف تو رفت از سرکشی بر باد و از...
تا چه سودا سر گیسوی تو در سر دارد کز سر دوش تو سر هیچ نمی بردارد در ازل قامت تو در دل ما بود مقیم زان سبب صورت دل شکل صنوبر دارد سرم از خاک درت باد پراکنده چو گرد گر جز این در به د...
چشمت ز خواب مستی در سر خمار دارد آهوی شیر گیرست جان ها شکار دارد شب کی بود چو زلفت بر روی روز روشن چون گل رسد به رویت در پای خار دارد چون عندلیب نالم از عشق تو ولیکن چون من بهار حس...
آن سرو که چون سوسن ما را به زبان دارد راز دل خود با ما چون غنچه نهان دارد زلفش که چو سنبل روی از باد همی پیچد سر بر من آشفته از ناز گران دارد آن شوخ که با هرکس چون لاله قدح گیرد چو...
با پرتو رخسار تو مه تاب ندارد با لطف بناگوش تو گل آب ندارد شیرینی شهد تو ز شکر نتوان یافت طعم لب شیرین تو عناب ندارد آن پیر که در صومعه ها گوشه نشین است جز گوشه ابروی تو محراب ندار...
گر از دهن تنگ تو مقصود برآید از نقش عدم صورت موجود برآید گفتیم که گیریم کناری ز میانت این بود مرادی که ز نابود برآید در پرده رخت سوخت جهانی و نترسی ز آن روز که از آتش تو دود برآید ...
بحر غم تو کران ندارد عشقت سر این و آن ندارد آنکس که از آن جهان خبر یافت دیگر سر این جهان ندارد مرغی که هوای عشق جوید جز کوی تو آشیان ندارد بی یاد تو آنکه می زند دم بی جان شمرش که ج...
چو چشمت هیچ آهویی ندارد که چشمت هیچ آهویی ندارد خجل شد از گل روی تو لاله که رنگی دارد و بویی ندارد از آن دارد سر اندر پیش نرگس که دارد چشم و ابرویی ندارد دلم از دیده جوی خون روان ک...
چون کعبه وصل تو مقامست صفا را در قبله خود آ تا بپرستیم خدا را چون غنچه کسی یافت هوای سر کویت کاندر دل تنگش نبود راه هوا را تو تازه بهاری و به سودای تو چون گل ما زر به در آورده ز دل...