قصیدهٔ شمارهٔ ۵
ناصرخسرو قبادیانینیز نگیرد جهان شکار مرا
نیست دگر با غمانش کار مرا
دیدمش و دید مر مرا و بسی
خوردم خرماش و خست خار مرا
چون خورم اندوه او چو می بخورد
گردش این چرخ مردخوار مرا
چون نکنم بیش ازینش خوار که او
بر کند از پیش خویش خوار مرا
هر که ز من دردسر نخواهد و غم
گو به غم و دردسر مدار مرا
هر که پیاده به کار نیستمش
نیست به کار او همان سوار مرا
چند بگشت این زمانه بر سر من
گرد جهان کرد خنگ سار مرا
یار من و غمگسار بود و کنون
غم بفزوده است غمگسار مرا
