قصیدهٔ شمارهٔ ۸
ناصرخسرو قبادیانینیکوی تو چیست و خوش چه ای برنا
دیباست تو را نکو و خوش حلوا
بنگر که مر این دو را چه می داند
آن است نکو و خوش سوی دانا
حلوا نخورد چو جو بیابد خر
دیبا نبود به گاو بر زیبا
جز مردم باخرد نمی یابد
هنگام خور و بطر خوشی زینها
حلوا به خرد همی دهد لذت
قیمت به خرد همی گرد دیبا
جان را به خرد نکو چو دیبا کن
تا مرد خرد نگویدت رعنا
شرم است نکو بحق و خوش دانش
هر دو خوش و خوب و در خور و همتا
دیبای دل است شرم زی عاقل
حلوای دل است علم زی والا
