قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰
ناصرخسرو قبادیانیای گشته جهان و دیده دامش را
صد بار خریده مر دلامش را
بر لفظ زمانه هر شبانروزی
بسیار شنوده ای کلامش را
گفته است تو را که بی مقامم من
تا چند کنی طلب مقامش را
بارنده به دوستان و یاران بر
نم نیست غم است مر غمامش را
چون داد نوید رنج و دشواری
آراسته باش مر خرامش را
بر یخ بنویس چون کند وعده
گفتار محال و قول خامش را
جز کشتن یار خویش و فرزندان
کاری مشناس مر حسامش را
چون چاشت کند ز خویش و پیوندت
تو ساخته باش کار شامش را
