قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷
ناصرخسرو قبادیانیبه چه ماند جهان مگر به سراب
سپس او تو چون دوی به شتاب
چون شدستند خلق غره بدو
همه خرد و بزرگ و کودک و شاب
زانکه مدهوش گشته اند همه
اندر این خیمه چهار طناب
گر ندیدی طناب هاش ببین
جملگی خاک و باد و آتش و آب
بر مثال یکی پلیته شدی
چند گردی به سایه و مهتاب
از چه شد همچو ریسمان کهن
آن سر سبز و تازه همچو سداب
خوش خوش این گنده پیر بیرون کرد
از دهان تو درهای خوشاب
وآن نقاب عقیق رنگ تو را
کرد خوش خوش به زر ناب خضاب
