قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲
ناصرخسرو قبادیانیاین جهان خواب است خواب ای پور باب
شاد چون باشی بدین آشفته خواب
روشنی ی چشم مرا خوش خوش ببرد
روشنیش ای روشنایی ی چشم باب
تاب و نور از روی من می برد ماه
تاب و نورش گشت یکسر پیچ و تاب
پیچ و تابش نور و تاب از من ببرد
تا بماندم تافته بی نور و تاب
آفتابم شد به مغرب چون بسی
بر سرم بگذشت تابان آفتاب
جز شکار مردم ای هشیار پور
نیست چیزی کار این پران عقاب
این عقاب از کوه چون سر برزند
از جهان یکسر برون پرد غراب
گرد رنج و غم چو بر مردم رسد
زودتر می پیر گردد مرد شاب
