قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲
ناصرخسرو قبادیانیمر چرخ را ضرر نیست وز گردشش خبر نیست
عالم یکی درختی است که ش جز بشر ثمر نیست
حصنی قوی است کورا دیوار هست و در نیست
بازی است که ش تذروان جز جنس جانور نیست
چون گربه جز که فرزند چیزی دگرش خور نیست
آن راست نیکبختی کو را چنین پدر نیست
زین بد پدر کسی را درخورد جز حذر نیست
زیرا ز بی فایی شکرش بی حجر نیست
جز غدر و مکر او را چیزی دگر هنر نیست
دستان و بند او را اندازه نی و مر نیست
جز صبر تیر او را اندر جهان سپر نیست
مرغی است صبر کو را جز خیر بال و پر نیست
وان مرغ را به جز غم خور دانه دگر نیست
بر خیز و پای او گیرگر هست رو وگر نیست
تا بگذرد زمانه که ش کار جز گذر نیست
ابر زمانه را جز غدر و جفا مطر نیست
