قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹
ناصرخسرو قبادیانیای به خور مشغول دایم چون نبات
چیست نزد تو خبر زین دایرات
خود چنین بر شد بلند از ذات خویش
خیره خیر این نیلگون بی در کلات
یا کسی دیگر مر او را بر کشید
آنکه کرسی ی اوست چرخ ثابتات
جسم بی صانع کجا یابد هگرز
شکل و رنگ و هیات و جنبش بذات
چند در ما این کواکب بنگرند
روز و شب چون چشمهای بی سبات
گر بخواهی تا بدانی گوش دار
ور بدانی گوش من زی توست هات
بنگر اندر لوح محفوظ ای پسر
خطهاش از کاینات و فاسدات
جز درختان نیست این خط را قلم
نیست این خط را جز از دریا دوات
خط ایزد را نفرساید هگرز
گشت دهر و دایرات سامکات
زندگان هرسه سه خط ایزدند
مردمش انجام و آغازش نبات
زنده حق را به چشم دل نگر
