قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱
ناصرخسرو قبادیانیجهانا چون دگر شد حال و سانت
دگر گشتی چو دیگر شد زمانت
زمانت نیست چیزی جز که حالت
چرا حالت شده است از دشمنانت
چو رخسار شمن پرگرد و زردست
همان چون بت ستانی بوستانت
عروسی پرنگار و نقش بودی
رخ از گلنار و از لاله دهانت
پر از چین زلف و رخ پر نور گفتی
نشینندی مشاطه چینیانت
به چشمت کرد بدچشمی همانا
ز چشم بد دگر شد حال و سانت
نشاند از حله ها بی بهر مهرت
بشست از نقش ها باد خزانت
ز رومت کاروان آورد نوروز
ز فنصور آرد اکنون مهرگانت
