قصیدهٔ شمارهٔ ۶۶
ناصرخسرو قبادیانیخوب یکی نکته یادم است زاستاد
گفت نگشت آفریده چیز به از داد
جان تو با این چهار دشمن بدخو
نگرفت آرام جز به داد و به استاد
جانت نمانده است جز به داد در این بند
داد خداوند را مدار به بیداد
بند نهادند بر تو تا بکشی رنج
تا نکشد رنج بنده کی شود آزاد
نیزه کژ در میان کالبد تنگ
جز ز پی راستی نماند و نیفتاد
پند همی نشنوی و بند نبینی
دلت پر آتش که کرد و ست پر از باد
پند که دادت همان که بند نهادت
بند که بنهاد پند نیز هم او داد
بسته شنودی که جز به وقت گشایش
جان و روان عدو ازو نشود شاد
کار خدایی چنانکه بسته بند است
