قصیدهٔ شمارهٔ ۷۷
ناصرخسرو قبادیانیچون همی بوده ها بفرساید
بودنی از چه می پدید آید
زانکه او بوده نیست و سرمدی است
کانچه بوده شود نمی پاید
وانچه نابوده نافزوده بود
نافزوده چگونه فرساید
پس جهان تا ابد بفرساید
گر نفرساید ایچ نفزاید
گرهی را که دست یزدان بست
کی تواند کسی که بگشاید
ننگری کاین چهار زن هموار
همی از هفت شوی چون زاید
هر کسی جز خدای در عالم
گر به جای زنان بود شاید
وین کهن گشته گند پیر گران
دل ما می چگونه برباید
ای خردمند پس گمان تو چیست
کاین دوان آسیا کی آساید
آنگهی کانچه نیست بوده شود
یا چو این بوده ها فرو ساید
دل به بیهوده ای مکن مشغول
که فلان ژاژخای می خاید
