قصیدهٔ شمارهٔ ۷۹
ناصرخسرو قبادیانیتا مرد خر و کور کر نباشد
از کار فلک بی خبر نباشد
داند که هر آن چیز کو بجنبد
نابوده و بی حد و مر نباشد
وان چیز که با حد و مر باشد
گه باشد و گاهی دگر نباشد
من راز فلک را به دل شنودم
هشیار به دل کور و کر نباشد
چون دل شنوا شد تو را از آن پس
شاید اگرت گوش سر نباشد
بهتر ز کدویی نباشد آن سر
کو فضل و خرد را مقر نباشد
در خورد تنوره و تنور باشد
شاخی که برو برگ و بر نباشد
چاهی است جهان ژرف و سر نهفته
وز چاه نهفته بتر نباشد
