قصیدهٔ شمارهٔ ۸۰
ناصرخسرو قبادیانیای شده چاکر آن درگه انبوه بلند
وز طمع مانده شب و روز بر آن در چو کلند
بر در میر تو ای بیهده بسته طمعی
از طمع صعبتر آن را که نه قید است و نه بند
شوم شاخی است طمع زی وی اندر منشین
ور نشینی نرهد جانت از آفات و گزند
گر بلند است در میر تو سر پست مکن
به طمع گردن آزاد چنین سخت مبند
گر بلندی ی در او کرد چنین پست تو را
خویشتن چونکه فرونفگنی از کوه بلند
دیوت از راه ببرده است بفرمای هلا
تات زیر شجر گوز بسوزند سپند
حجت آری که همی جاه و بزرگی طلبی
هم بر آن سان که همی خلق جهان می طلبند
گر هزار است خطا ای بخرد جمله خطاست
چند از این حجت بی مغز تو ای بیهده چند
گر کسی خویشتن خویش به چه در فگند
خویشتن خیره در آن چاه نبایدت فگند
گر بخندند گروهی که ندارند خرد
تو چو دیوانه به خنده دگران نیز مخند
