قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۱
ناصرخسرو قبادیانیای متحیر شده در کار خویش
راست بنه بر خط پرگار خویش
خرد شکستی به دبوس طمع
در طلب تا و مگر تار خویش
در طلب آنچه نیامد به دست
زیر و زبر کردی کاچار خویش
خیره بدادی به پشیز جهان
در گران مایه و دینار خویش
پنبه او را به چه دادی بدل
ای بخرد غالیه و غار خویش
یار تو و مار تو است این تنت
رنجه ای از مار خود و یار خویش
مار فسای ارچه فسون گر بود
کشته شود عاقبت از مار خویش
و اکنون کافتاد خرت مردوار
چون ننهی بر خر خود بار خویش
