قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۹
ناصرخسرو قبادیانیوبال است بر مرد عمر درازش
چو عمر درازش فزود اندر آزش
سوی چشمه شوربختی شتابد
کرا آز باشد دلیل و نهازش
هر آن ناز کغاز او آز باشد
مدارش به ناز و مخوان جز نیازش
به نازی کزو دیگری رنجه گردد
چه نازی که ناید بدین هیچ آزش
به خواب اندر است ای برادر ستمگر
چه غره شده ستی بدان چشم بازش
کرا در زیان کسان سود باشد
نداند خردمند باز از گرازش
مکن چشم بر بد کنش بازو گردش
مگرد و مشو تا توانی فرازش
که در مهر او کینه بسته است ازیرا
که بسته است چشم دل این مهره بازش
بده پند و خاموش یک چند روزی
یله کن بر این کره دور تازش
