قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۱
ناصرخسرو قبادیانیای خفته همه عمر و شده خیره و مدهوش
وز عمر و جهان بهره خود کرده فراموش
هر گه که همیشه دل تو بیهش و خفته است
بیدار چه سود است تو را چشم چو خرگوش
این دهر نهنگ است فرو خواهد خوردنت
فتنه چه شدی خیره تو بر صورت نیکوش
بیدار شو از خواب و نگه کن که دگر بار
بیدار شد این دهر شده بیهش و مدهوش
باغی که بد از برف چو گنجینه نداف
بنگرش به دیبای مخلق شده چون شوش
وین کوه برهنه شده را باز نگه کن
افگنده پرندین سلبی بر کتف و دوش
بربسته گل از ششتری سبز نقابی
و آلوده به کافور و به شنگرف بناگوش
بر عالم چشم دل بگمار به عبرت
مدهوش چرا مانده ای ای مدبر بی هوش
در باغ پدید آمد مینوی خداوند
