قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۵
ناصرخسرو قبادیانیلشکر پیری فگند و قافله ذل
ناگه بر ساعدین و گردن من غل
غلغل باشد به هر کجا سپه آید
وین سپه از من ببرد یکسر غلغل
شاد مبادا جهان هگرز که او کرد
شادی و عز مرا بدل به غم و ذل
نفسم چون نال بود و جسمم چون کوه
کوه شد آن نال و نال که به تبدل
نیک نگه کن گر استوار نداری
شخص چو نالم که بود چون که بربل
سی و دو درم که سست کرد زمانه
سخت کجا گردد از هلیله کابل
قدم چون تیر بود چفته کمان کرد
تیر مرا تیر و دی به رنج و تحامل
وز سر و رویم فلک به آب شب و روز
پاک فرو شست بوی و گونه سنبل
ای متغافل به کار خویش نگه کن
چند گذاری جهان چنین به تغافل
جزو جهان است شخص مردم روزی
باز شود جزو بی گمان به سوی کل
گرت بپرسد ز کرده هات خداوند
