قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۸
ناصرخسرو قبادیانیای عجب ار دشمن من خود منم
خیره گله چون کنم از دشمنم
دشمن من این تن بد مهر مست
کرده گره دامن بر دامنم
وایم از این دشمن بدخو که هیچ
زو نشود خالی پیراهنم
جامه بدرند از اعدا و آنک
جامه ش بدرید ز خود خود منم
دشمن من چاهی و تیره است و من
برتر از این تیزرو روشنم
این فلکی جان مرا شصت سال
داشت در این زندان چاهی تنم
گر نشدم عاشق و بی دل چرا
مانده به چاه اندر چون بیژنم
چونکه در این چاه چو نادان به باد
داده تبر در طلب سوزنم
