قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۸
ناصرخسرو قبادیانیبر جستن مراد دل ای مسکین
چوگانت گشت پشت و رخان پرچین
بسیار تاختی به مراد اکنون
زین مرکب مراد فرو نه زین
تا کی کشی به ناز و گشی دامن
دامن یکی زناز و گشی برچین
یاد آمد آنچه منت بگفتم دی
کاین دهر کین کشد ز تو نادان کین
از صحبت زمانه بی حاصل
حاصل کنون بیار چه داری هین
دنیا و دین شدند ز تو زیرا
دنیا نیافتی و نجستی دین
زیبا به دین شده است چنین دنیا
آن را بجوی اگرت بباید این
دین بوی عنبر است و جهان عنبر
بی بوی خوش چه عنبر و چه سرگین
