قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۸
ناصرخسرو قبادیانیمکر و حسد را ز دل آوار کن
وین تن خفته ت را بیدار کن
نفس جفا پیشه ت ماری است بد
قصد سوی کشتن این مار کن
به آتش خرسندی یشکش بسوز
بر در پرهیزش بر دار کن
سرکش و تازنده ستوری بده است
زیر ادب هاش گران بار کن
پای ببندش به رسن های پند
حکمت را بر سرش افسار کن
پیشه مدارا کن با هر کسی
بر قدر دانش او کار کن
ورچه گران سنگی با بی خرد
خویشتن خویش سبکسار کن
چون به در خانه زنگی شوی
روی چو گلنارت چون قار کن
