قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۵
ناصرخسرو قبادیانیای خورده خوش و کرده فراوان فره
اکنون که رفت عمر چه گویی که چه
ای بر جهنده کره ز چنگال مرگ
شو گر به حیله جست توانی بجه
از مرگ کس نجست به بیچارگی
بی هوده ای نبرد کسی ره به ده
حلقه کمند گشت زه پیرهنت
چون کرد بر تو چرخ کمان را به زه
تو نرم شو چو گشت زمانه درشت
مسته برو که سود ندارد سته
بر نه به خرت بار که وقت آمده است
دل در سرای و جای سپنجی منه
خواهی که تیر دهر نیابد تو را
جوشن ز علم جوی و ز طاعت زره
بنگر چگونه بست تو را آنکه بست
اندر جهان به رشته به چندین گره
بیدار شو ز خواب کز این سخت بند
هرگز کسی نرست مگر منتبه
زاری نکرد سود کسی را که کرد
زاری و آب چشم کنارش زره
عمرت چو برف و یخ بگدازد همی
