قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۵
ناصرخسرو قبادیانیای آنکه ندیم باده و جامی
تا عمر مگر برین بفرجامی
چون دشت حریر سبز در پوشد
وآید به نشاط حسی از نامی
گه رفته به دشت با تماشایی
گه خفته به زیر شاخ بادامی
بگذشت تموز سی چهل بر تو
از بهر چه مانده ای بدین خامی
خوش است تو را سحرگهان رفتن
از جامه به جام اگر بننجامی
لیکن فلکت همی بفرجامد
فرجام نگر چه فتنه بر جامی
دایم به شکار در همی تازی
و آگاه نه ای که مانده در دامی
جز خاک ز دهر نیست بهر تو
هرچند که بر فلک چو بهرامی
فردا به عصا همیت باید رفت
امروز چنین چو کبگ چه خرامی
قد الفیت لام شد بنگر
منگر چندین به زلفک لامی
از حرص به وقت چاشت چون کرگس
در چاچ و به وقت شام در شامی
