قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۳
ناصرخسرو قبادیانیپیشه این چرخ چیست مفتعلی
نایدش از خلق شرم و نه خجلی
یک هنرستش که عیب او ببرد
آنکه زوالی است فعلش و بدلی
صبر کنم با جهان ازانکه همی
کار نیاید نکو به تنگ دلی
از تو جهان رنج خویش چون گسلد
چون تو ازو طمع خود نمی گسلی
از پی نان آب روی خویش مبر
آب بکار آیدت کز آب و گلی
گرچه گلی تو چو آب روی بود
تو نه گلی بل طری و تازه گلی
گرت نباید بد و بلا و خلل
عادت کن بی بدی و بی خللی
گرت مراد است کز عدول بوی
دست بکش از دروغ و مفتعلی
فعل علی و محمد ار نکنی
خیره چه گویی محمدی و علی
جلدی و مردی همی پدید کنی
تنگ دل و غمگنی و بی عملی
تا چو شبه گیسوان فرو نهلد
کی رهد ای خواجه کل ز ننگ کلی
