قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۳
ناصرخسرو قبادیانیای طمع کرده ز نادانی به عمر هرگزی
با فزونی و کمی مر هرگزی را کی سزی
در میان آتشی و اندر میانت آتش است
آب را چندین همی از بیم آتش چون مزی
گر همی خواهی که جاویدان بمانی ای پسر
در میان این دو آتش خویشتن را چون پزی
در میان خز و بز مر خاک را پنهان که کرد
جز تو از خاکی سرشته و خفته بر خز و بزی
از کجا اندر خزیده ستی بدین بی در حصار
همچنان یک روز از اینجا ناگهان بیرون خزی
نیک بر رس تا برون زین دز چه باید مر تو را
آن به دست آور کنون کاندر میان این دزی
همچنین دانم نخواهد ماند برگشت زمان
موی جعدت عنبری و روی خوبت قرمزی
بی گمان شو زانکه یک روز ابر دهر بی وفا
برف بارد هم بر آن شاهسپرغم مرغزی
