قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۷
ناصرخسرو قبادیانیاگر ز گردش جافی فلک همی ترسی
چنین به سان ستوران چرا همی خفسی
وگر حذر نکند سود با سفاهت او
چنین ز نیک و بد او چرا همی ترسی
چرا که باز نداری چو مردمان به هوش
خسیس جان و تنت را ز ناکسی و خسی
به جهد و کوشش با خویشتن بپای و بایست
اگر به کوشش با گردش فلک نه بسی
به علم بر غرض گردش فلک بر رس
اگر به کوته قامت برو همی نرسی
به زیر و از بر و پیش و پس و به راست و به چپ
نگاه کن که تو اندر میانه قفسی
گهی ز سردی نجم زحل همی فسری
گهی ز شمس و تف صعب او همی تفسی
اگر به جنس یکی اند و آتش اند همه
به فعل چونکه ندارند هیچ هم جنسی
به سعد زهره و نحس زحل نگر که که داد
