قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۹
ناصرخسرو قبادیانیجهانا عهد با من جز چنین بستی
نیاری یاد از آن پیمان که کرده ستی
اگر فرزند تو بودم چرا ایدون
چو بد مهران ز من پیوند بگسستی
فرود آوردی آنچه ش خود برآوردی
گسستی هرچه کان را خود بپیوستی
بسی بسته شکستی پیش من پس چون
نگویی یک شکسته خویش کی بستی
بگویی وانگهی از گفته برگردی
بدان ماند که گویی بی هش و مستی
نگار کودکی را که ش به من دادی
به آب پیری از رویم فرو شستی
چه کردم چون نسازد طبع تو با من
بدان ماند که گویی نایم و پستی
ز رنج تو نرستم تا برستم من
