قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۰
ناصرخسرو قبادیانیای گرد گرد گنبد طارونی
یکبارگی بدین عجبی چونی
گردان منم به حال و نه گردونم
گردان نه ای به حال و تو گردونی
گر راه نیست سوی تو پیری را
مر پیری مرا ز چه قانونی
زیرا که روزگار دهد پیری
وز زیر روزگار تو بیرونی
اکنونیان روان و تو برجایی
زیرا که نیست جسم تو اکنونی
درویش توست خلق به عمر ایراک
از عمر بی کناره تو قارونی
درویش دون بود همه دونانند
اینها و بر نهاده به تو دونی
هر کس که دون شمارد قارون را
از ناکسیش باشد و مجنونی
