شمارهٔ ۲۸
فراق دوستان بسیار پیش آمد دل ما را غم بیرون گرفت از ما هوای منزل ما را گل افشان بود با تو هر بن خار و سر سنگی تو چون رفتی از اینجا آفتی زد حاصل ما را عفاک الله به قید عشقم از هستی ...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
فراق دوستان بسیار پیش آمد دل ما را غم بیرون گرفت از ما هوای منزل ما را گل افشان بود با تو هر بن خار و سر سنگی تو چون رفتی از اینجا آفتی زد حاصل ما را عفاک الله به قید عشقم از هستی ...
هر روز مه تمام نقصان ز دهست کز بدر تو قرض خواه ده شانزدهست مه را شب چارده بود کاستگی حسن تو شب یازده و پانزدهست
چو شمع صبحگهی جان دهم به بوی نسیم چو صبحدم به شکرخنده می شوم تسلیم ز تنگ عیشی چو گل تنگ دلی دارم که خنده گر کنم از ضعف می شوم به دو نیم جهان چو صفحه رخساره نگار صحیح همین من از نظر...
دارم دلی ز طایر وحشی رمیده تر هرچند دورتر ز کسان آرمیده تر تا آن خدنگ قامت از آغوش من برفت پشتم شکسته تر شد و قدم خمیده تر خونی که حکم بود بریزد خطا نشد چندان که داشت دامن عصمت کشی...
هردم از زلف تو دارم کافرستانی دگر دم به دم نو می کنم از رویت ایمانی دگر یا تویی یا حسن رخسار تو را دزدیده است چون تویی گر سر برآرد از گریبانی دگر چاشنی کنج آن لب از مذاقم کی رود گر...
ای صبا از گل عطار نشانی به من آر وز گلستان نشابور خزانی به من آر خط ترخانی جاوید به عالم ندهند بگذر از عالم و منشور امانی به من آر فرصتم نیست که از سنگ قضا سر خارم گر امانی نبود تا...
درد دل را می کنم با صبر پیوندی دگر بر طبیب خود تغافل می زنم چندی دگر اعتمادی نیست بر عهدیی که نقصانی ندید هست در پیمان گسستن مهر پیوندی دگر گرچه می دانم قسم خوردن به جانت خوب نیست ...
فارغ تر از دل تو ندیدم دلی دگر ایزد تو را سرشته ز آب و گلی دگر گر مرغ سدره را بکشی مایلی که باز در خاک و خون طپیده شود بسملی دگر هر مشکلی که عاجزی ما بیان کند آسان کنی که پیش نهی م...
هر که از درگه تو گردد باز همه درها برو کنند فراز ایمن از بیم بی نیازی تو نتوان دید سوی تو به نیاز چشم شاهدپرست چون بندم به حقیقت رسیده ام ز مجاز در پس پرده حسن رازی داشت روی تو در ...
آن را که برد به مسند راز اول در زاریش کند باز بی رنج فرح نیابد از عشق بی سوز طرب ندارد از ساز پروانه نمی رسد به مطلوب تا بال نیفکند ز پرواز تا شیفته بیان خویشی با تو ننهند در میان ...
تو درنیافته ای لذت وفا هرگز دلت به مهر نگردیده آشنا هرگز همه فرایض جور و جفا به جای آری نمی شود ز تو بدعهدی قضا هرگز به هر بلا که کنی مبتلا ملاطفتست که چاشنی ندهد عشق بی بلا هرگز خ...
بخت ما سست و عشق تو فیروز ما همه خوشه چین تو خرمن سوز عشق تو رقعه ساز کسوت ها عقل ما ابله مرقع دوز بر مرقع گل فنا دوزیم بویی از معرفت نبرده هنوز لن ترانی جواب بوالهوس است چند صوم و...
ببند دست و می از شیشه در گلویم ریز که من به قول دف و چنگ نشکنم پرهیز غبار بر می همچون زلال ننشیند قضا ز بام به غربال گو بلا می بیز ز هول صور سرافیل بی خبر مانیم چو دامن تو بگیریم ر...
ای از کرم نریخته خون سبیل را وز لطف عید کرده عزای خلیل را در ملک مصر یوسف کنعان به یاد تو دریای نیل ساخته چشم کحیل را گویی به غیر واسطه در گوش خاکیی رازی کز آن خبر نبود جبرییل را د...
دل خنده به غنچه کرد خندیدن داشت نالید به عندلیب نالیدن داشت چون در ته نخل گل کمر بگشادیم چیدیم گلی ز شاخ گل چیدن داشت
روزی چو بازمانده ضعیفان ز کاروان دل واله بسیج یساق خدایگان گه وعده ای نهاده گرو در فریب این گه مرکبی گرفته به وام از قبول آن صد رنگ فکر بافته نساج آرزو من آسمان نهاده گرو پیش ریسما...
چرخ پرویز نیست آتش بیز نه ممری درو نه جای گریز شفقش خون مردم دانا افقش ساغری ز خون لبریز هر طرف می برد هراسانم قهر مریخ با بلارک تیز خبرم نیست تا کجا کشدم نتوان کرد از قضا پرهیز در...
غمم به عیش درآمیخت عشق رنگ آمیز کنون نه هست غمم کند و نی نشاطم تیز دلم به بام و در یار می رود هر دم تو ای تن به زمین مانده در دلم آویز دلم به غمزه جادووشی در افتادست که با جهانش سر...
شوریده است آب و گل قالبم هنوز دیوانه بیم می برد از مشربم هنوز گه چهره می خراشم و گه جامه می درم سودا نرفته است برون از تبم هنوز صد بار عید آمد و آدینه ها گذشت شنبه برون نمی رود از ...
دل ها همه به بوی گل آویختست باز عیشی به طرف هر چمن انگیختست باز شوق شراب و شاهدم افتاده در دماغ سودا متاع بر سر هم ریختست باز یادم ز خنده لب معشوق می دهد گل بر جراحتم نمکی بیختست ب...
سخن گویید با من کمتر امروز که دارم دل به جای دیگر امروز چنان سودا مزاجم را گرفته که تلخم می نماید شکر امروز چنان اشکم به خشک و تر رسیده که چوبم می نسوزد آذر امروز ز بس طوفان درو با...
خمش ز لابه که طبعش مشوشست هنوز شکر بخور مکن شعله سرکشست هنوز تحملی که مزاجش به اعتدال آید میان عفو و غضب در کشاکشست هنوز بر آشنایی طفل من اعتمادی نیست فرشته خوست ولی آسمان و شست هن...
جام گیر اختر افتاده بر افلاک انداز روح شو عاریت خاک سوی خاک انداز دعوی عقل جز از عشق مشخص نشود بحث کج را به در داور بی باک انداز با چنین دیده آلوده تو را نتوان دید دیده از خود ده و...
سر برآور بر کله داران قباها تنگ ساز روی بنما عاقل و دیوانه را یک رنگ ساز شاه و درویش از دل و جان آرزومند تواند گر نسازی با پلاس فقر با اورنگ ساز خواست ایزد از دل سخت تو بنماید مثل ...