شمارهٔ ۲۹۸
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز گوش و لب بر مژده دیدار و قاصد در سفر خانه پر شادی و در راهست پیغامم هنوز برنمی آید هلال عیدم از ابر امید عمر...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز گوش و لب بر مژده دیدار و قاصد در سفر خانه پر شادی و در راهست پیغامم هنوز برنمی آید هلال عیدم از ابر امید عمر...
پی تدارک تقصیر صبحدم برخیز به بام میکده خورشید زد علم برخیز گر از خمار سحرگاه سرگران شده ای ز می عصا کن و از تکیه گاه غم برخیز جماعتی گهر شب چراغ می طلبند مگر نصیب تو گردد شبی تو ه...
در پرده ره ندادند وقت سخن صبا را من نیک می شناسم پیغام آشنا را عیش دیار غربت چون برق در گذار است نتوان به قید کردن ذوق گریزپا را وجد و سماع صوفی خالی از آن مقام است چیزی به یار مان...
بگشای نظیری نظر کوته را تو راه شناسی نشناسی چه را ای دور که در شب به کمان می تازی موسی به عصا روز رود این ره را
شب گلابی بر رخم خوابم ز چشم تر زدند از سجود درگه عشقم گلی بر سر زدند اول شب بانگ نوشانوشم از ذرات خاست که ندای الصلوة آمد همه ساغر زدند قبله کردم قصد در چشمم در تارسا نمود کعبه بست...
داراب دوم طفل فلک مهد جلی قدر رخسار ظفر حسن کرم نور عقیده نیک آمدی ای چشم جهانی به تو روشن طالع گل اقبال ز مولود تو چیده هر حرف پسندیده که در نسخه فضل است در پشت پدر گوش قبول تو شن...
ای خاک درت صندل سرگشته سران را بادا مژه جاروب رهت تاجوران را مشاطه سیمای رخ خلق ز زینت از آب و گلت غالیه رخسار جهان را بر درگه تو فتنه چین و رخ خوبان بر صحن تو عاشق سر و افسر ملکان...
در خور اگر نییم می لعل فام را ای کاش تر کنند به بویی مشام را بر قدر زخم مرهم لایی نمی دهند زان می که طعم و بوش گزد مغز و کام را بر بام ما دریغ نپایید هفته یی ماهی که او تمام کند نا...
یک بلبل خوش نوا و صد انجمن است یک سرو سرافراز و هزاران چمن است خوش گویی من بلند آوازه به اوست زان نوع که سرفرازی او ز من است
بردار ای زمین کف حاجت بر آسمان کامد پی نظام جهان داور جهان ای چرخ در کمین گه قهرش نگاه کن بشکن خدنگ عربده در گوشه کمان مسجد ازین نوید بدینست سرفراز بتخانه زین حدیث به کفرست سرگران ...
فتاده ام به میان غم از کران برخیز به تیر غمزه ابروی چون کمان برخیز زمام خاطر من بسته تصرف تست اگر قبول نداری به امتحان برخیز ترانه ای نسرودیم بلبلانه که زاغ صفیر زد که چمن گشت از خ...
نشست اختر پروین ز پرنیان برخیز غبار کاهکشان رفت میکشان برخیز ز مطرب ار نخلد گوش ابروان برتاب ز ساقی ار نچمد جام سرگران برخیز مبارک است سحر روی دوستان دیدن به روی چنگ و صراحی و گلست...
از طور صلح و عربده بیگانه ام هنوز بر آتشی نتاخته پروانه ام هنوز صد نیش تلخ خوردم و صدنوش خوشگوار درد هزار مست به پیمانه ام هنوز فریاد مطربان به سر خم فرو نشست غوغای عام بر سر دیوان...
مرد بی حوصله مردانه نگردد هرگز خوف گرد دل دیوانه نگردد هرگز عشق تا هست گرفتاری خاطر برجاست بی تعلق دل دیوانه نگردد هرگز قوت بلبل ز ریاح گل سیراب شود که ز مستی ز پی دانه نگردد هرگز ...
گر به دل خلوت نداری از جهانبانی گریز ور مسلط نیستی بر خود زسلطانی گریز فتنه دیو و پری را سر به جانت داده اند اسم اعظم گر ندانی از سلیمانی گریز بر نصیب دیگران باید نشستن بی نصیب حسن...
سوی صحرای حقیقت برد عشقم از هوس مست می گشتم به قصد صید و می راندم فرس چون به فرمان پیر گشتم غالب آمد شوق دوست از خیالش رفته رفته عشق شد میل و هوس تا به دشمن در نزاعی کار تو با خشم ...
ناله اصحاب مسجد نیست بی فریادرس تا مؤذن می شود بیدار می خوابد عسس ساجدان را تن ز نقصان وظایف کاسته بر زمین چسبیده اند از ضعف روزی چون مگس گرسنه چشمان بر انجم چشم حسرت دوخته صبح از ...
کسی به مشک نگفتست کم کن از انفاس که از دم خوش تو خسته می شود کناس خدا به لفظ کنی کاینات می سازد نمی توان ز ستایش قصور کرد قیاس تعرضی که نماید به نکته های حکیم خیال کوته جاهل نمی کن...
گشود ابر بغل بر چمن سپاس سپاس ز زیر پرده برآمد عروس خوش انفاس کنار دشت و چمن شد پر از کرامت ابر هزار شکر که عالم برآمد از افلاس کنون چو مهره طاسست پر نگار زمین پریر اگرچه چمن بود س...
اکسیر حسن در نظر پارسا شناس اقبال اهل دل ز قبول خدا شناس گر عکس روی خویش در آیینه دیده ای توحید شیخ و شرک برهمن بجا شناس اسرار عشق گل به سر دار می کند کیفیت هواش ز نشو و نما شناس خ...
مستی ربوده از کف هستی زمام ما مطرب نمی دهد خبری از مقام ما تا گشته ایم غافل ازو دور مانده ایم پدرام می شویم که وحشی است رام ما دانی که نور مردمک چشم عالمیم بینی اگر به دیده معنی خر...
دارم چشمی که قلزم وارونست خون گشته دلی که منبع جیحونست این مردمک چشم جهان بین که مراست تمثال سویدای دل پرخونست
سیم و زر از بهر چیست وقف کرم داشتن بر همه کردن نثار وز همه کم داشتن سر به فلک می کشد ابر ز در ریختن خاک به سر می کند کان ز درم داشتن شیوه آزادگان دادن و نگرفتن است عیب کریمان بود س...
شورش عشق از دل شیدا مپرس حال ما می بین و کار ما مپرس عشق بازی چیست جهد بی مراد راه عنقا پوی و از عنقا مپرس اهل حیرت را خبر از وصل نیست غرقه را از گوهر دریا مپرس عشق آزادت به تعلیمی...