شمارهٔ ۳۶۸
حکم جفا صحیح و امید وفا غلط تعبیر تو درست ولی خواب ما غلط ته کاسه سگ تو به ما کس نمی دهد لاف گدا ز مکرمت پادشا غلط یک فال خوب راست نشد بر زبان ما شومی جغد ثابت و یمن هما غلط در الت...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
حکم جفا صحیح و امید وفا غلط تعبیر تو درست ولی خواب ما غلط ته کاسه سگ تو به ما کس نمی دهد لاف گدا ز مکرمت پادشا غلط یک فال خوب راست نشد بر زبان ما شومی جغد ثابت و یمن هما غلط در الت...
صد جا در انتخاب تو پیدا کنم غلط تا بر صحیح من نکشی بی تمیز خط دیدیم اهل دایره بزم خاص را چندان نوشته ای که نگنجد در آن نقط چشمت به پندنامه ما وانمی شود تا کی قلم جلی و محرف زنیم قط...
ز عاشق می شود معشوق را نام و نشان پیدا ثمر نیکو نیاید تا نگردد باغبان پیدا خودی ها محو گردد گر تو از رخ پرده برداری گمان پوشیده گردد هر کجا گردد عیان پیدا من آن روزی که بر رخ فتنه ...
شب مست ز خانقه برونم بردند تا دیر به نعل واژگونم بردند گفتند به سوی دوست از کعبه درای وز راه خرابات درونم بردند
وادی یثرب کجاست آه ز حرمان او دامن دل می کشد خار مغیلان او تا ره او دیده ام یک دمم آرام نیست نعل در آتش نهد ریگ بیابان او بسمل آن روضه ام ز اول شب تا سحر دل به شبیخون برد یاد شبستا...
در عشق کار بوده و سامان نبوده شرط سر بوده و طریق گریبان نبوده شرط گفتم چنان که درد دهندم دوا دهند افغان که نام بردن درمان نبوده شرط بر خلق بوده بیشتر آسان گریستن با چشم خون فشان لب...
جگر به خنده همی سوز و بر کران می غلت گهر به نکته همی ریز و در میان می غلت ز جعد خویش گلستان نما شبستان را خیال سبزه و سنبل کن و بر آن می غلت اگر چو نخل مرادم به بر نمی آیی چو آرزوی...
درود پاک تو بر ریش باصفا واعظ که ره ز قول تو دور است تا خدا واعظ تو از عذاب خدا ما ز مغفرت گوییم نگاه کن تو کجایی و ما کجا واعظ نفس ز دوری و بیگانگی زنی هر دم مگر دل تو به حق نیست ...
نی خاطرم از کتاب محظوظ نی طبع ز انتخاب محظوظ از بس که مشوشم نگردم از بوی گل و گلاب محظوظ کوثر به شراب می فروشم مستسقیم و ز آب محظوظ صد شهر کنم به گریه ویران دیوانه ام از خراب محظوظ...
اگر تو نشنوی از ناله های زار چه حظ وگر تو ننگری از چشم اشکبار چه حظ درآ به مشرب روحانیان و واصل شو معاشران تو مستان تو هوشیار چه حظ به چشم ما در و دیوار بوستان مستند تو را که باده ...
هنوز عارف و عامی نداشتند نزاع که لای باده مقررر شد از برای صداع مرید و مرشد و خادم تمام می دانند که رند صومعه می می خورد به چنگ و سماع غریب و عاشق و مستم خدا نگهدارد ز شر شحنه غدار...
به فالی از لب تو تا ابد هما قانع به یک نگاه ز چشم تو پادشا قانع جهان و آخرت از راندگان راه تواند دو عالم از تو به یک حرف آشنا قانع فروغ روز تو بر فرق ما نمی تابد به نکهت دم صبحیم ا...
پای کوبان دست افشان در سماع می خرامد بر دل و جان در سماع طره عمامه بی شان می کند زلف و دستار پریشان در سماع صوفی از چاک گریبان بیندش می شود از خرقه عریان در سماع از می اندیشه خود گ...
فریب دختر رز خواهشیست نامسموع به شرع غیرت ما در طلاق نیست رجوع اگر به شیشه شود می پری نمی ارزد به نازهای خمارش کرشمه های طلوع گل از کرشمه دمی از فساد بازآید نه عاقلست که باور کند ب...
کند همیشه به دل چشم روسیاه نزاع گدای گرسنه دارد به پادشاه نزاع چو روز حشر نقاب از جمال برداری کند به چشم پراکنده بین نگاه نزاع ز خلق و رای رخت پست طالعم چه کنم نمی توان به فلک کرد ...
گل خلعت نو داد دگر شاخ کهن را بر سلطنت حسن سجل ساخت چمن را شاخ گل خوش بو به ره باد سحرگاه بگشود سر نافه غزالان ختن را شد لاله به خمیازه به یاد می لعلت از باده لبالب چو قدح دید دهن ...
گر دست تو بحر نیست چون می جوشد بحرست که از درون برون می جوشد خاصیت بخششی که در طینت تست از دست سخاوتت به خون می جوشد
بدر ناهید بزم کیوان جاه خان فیروز جنگ عبدالاه چون ز روی شکوه بنشیند تنگ سازد به دیده جای نگاه ببر در کوه و شیر در بیشه شاه بر گاه و ماه در خرگاه کرد عالی بنا که می ساید در تواضع به...
گوید سحر که شب گذر افکنده ای به باغ گل ها نشان دهند ز تو بلبلان سراغ هر شام جستجوی تو آرد به کاخ و کوی هر صبح جستجوی تو دارد به باغ و راغ فردوس غیرت آرد و رضوان حسد برد بر هر زمین ...
راز دیرینه ز رخ پرده برانداخت دریغ حال ما شهره به انشای غزل ساخت دریغ عشق از آن روز که آتش به نیستانم زد به پیامیم دل سوخته ننواخت دریغ جوهر بینش من در ته زنگار بماند آن که آیینه م...
نه گل این جا ز عشق خار فارغ نه مل از شورش خمار فارغ درین مجلس طرب هر دم فزونست نگردد ساقی از ایثار فارغ شب آمد نوبت سودای ما شد ز شور و فتنه شد بازار فارغ ملک خفت و عسس طبل سوم زد ...
جان به لب از شوق و می آرند پیغامم دروغ دوست دور و نامه می سازند بر نامم دروغ راهب بتخانه را عز کرامت کی دهند هست کشفم مکر و استدراج و الهامم دروغ بسته طامات رعنایان ره گردیده ام چو...
نالم ز چرخ اگر نه بر افغان خورم دریغ گریم به دهر اگرنه به طوفان خورم دریغ بر گل شکر نشاند و خون جگر دهد بر سفره سپهر به مهمان خورم دریغ صبحم که بر صبوح خودم خوانده روزگار خندم به ط...
آنی به اثر داری و شأنی به تصرف دل ها نشود شیفته کس به تکلف فکر تو به وحدت برد از گفت مجازم هرچند که طبعم بگریزد ز تصوف بر قامت ما کسوت تقصیر بریدند تا زیب خداوند شود عفو و تلطف لب ...