شمارهٔ ۳۸۶
فتنه با زلف تو گرفته طرف دل ما را نمی دهد از کف نیم کش سر دهی خدنگ نگاه بگذرانی ز صد هزار صدف دست برد نگاه چالاکت مرد برباید از میانه صف به تو سلطان خزانه داو کند رفته بازی و مهره ...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
فتنه با زلف تو گرفته طرف دل ما را نمی دهد از کف نیم کش سر دهی خدنگ نگاه بگذرانی ز صد هزار صدف دست برد نگاه چالاکت مرد برباید از میانه صف به تو سلطان خزانه داو کند رفته بازی و مهره ...
تو این گشاد و گره ها به دام فکر مباف امید نیست که عنقا برآید از پس قاف درین دیار که ماییم آدمیت نیست تو هر کجاش به بینی بگو چه شد انصاف مرا ز سنت و حرمت سه انتخاب افتاد امام ساده ر...
هرکه تایب گردد از می بر رخ او رنگ حیف از سر کوی مغان بر کاسه او سنگ حیف از عصا و سبحه ام نفزود قدر و حرمتی گردن مینا ز چنگم رفت و زلف چنگ حیف از می و مستان بریدم یار هشیاران شدم خو...
کرشمه تو برد از قمارخانه حریف خورد ز دست تو تایب شراب بی تکلیف رفیق کعبه و هم مشرب خراباتی به نام و ننگ نبینی زهی حریف لطیف ز عشق روی تو در هیچ باغ و مصطبه نیست که مطربی نکند صوت ت...
جز نام صنم نقش مکن لوح جبین را تا چپ نکنی راست نخوانند نگین را از شوق شهیدان حریم سر کویش چون دانه در آغوش نگنجند زمین را پیداست رهایی من از ضعف وجودم ره زود به سر می رسد آواز حزین...
ارباب زمانه آفت دل باشند چون موج سراب نقش باطل باشند این کهنه سفینه های از کار شده خوبست جنازه های ساحل باشند
روشن شود ز فر شهنشاه بارگاه با آفتاب چهره بدل کرده پادشاه عالم ز تاب چهره خسرو منورست قرص قمر مجو ازو نور خور مخواه دستار بی کلاه به سر زان نهد ملک تا کج به عهد او نرود گوشه کلاه گ...
لب ساقی روان ها دل چشمه حقایق لفظ آفتاب روشن معنیش صبح صادق از سخت گیری تو مرتد شود مسلمان وز راست گویی تو مؤمن شود منافق چاه ذقن به خوبی معراج ماه کنعان گیسو کلام ملهم رخسار حق نا...
صبح اول کرده عشقت عشوه ای در کار عشق مشتری آورده با خود جنسی از بازار عشق تا شود ممتاز فهم عارف و عامی ز هم عشق هرسو در لباسی می کند انکار عشق زان سوی بازار خوش بوی عبیری می رسد عط...
رفیق تر نکند در ره تو کام رفیق تو را دلی ز غم آزاد همچو بیت عتیق به جستجوی تو دست از دو کون افشاندم به سالکان مجرد خدا دهد توفیق دلم به چاه زنخدان و ابروی تست اگر به عرش عظیم است گ...
ره نداد آه قدرم بر سر خوان تو ملک کز نمکدان تو بر لب زنم انگشت نمک رستخیزی که شود زیر و زبر کار جهان چند رختم به سما باشد و بختم به سمک می شدم دامن ترسابچه گیرم پی کام عشق فریاد بر...
نگشت دامن گردی درین بیابان چاک درون نتاخت سواری درین جهان چالاک اگر مسیح وشی پای در رکاب کند به مرگ بازنداریم دستش از فتراک کجا رسیم درین تیره شب خدا داند به یک دو گام فتادیم در هز...
درهای بسته واشد ز آه سحر مبارک بانگ طلب برآمد دل را سفر مبارک بالین ارجمندان خشت در مغان است بر روی صبح خیزان باشد نظر مبارک عشق از کمین برون تاخت عقل از میان برآمد عجب و غرور بشکس...
رسید فصل گل و عیش گلشنم نزدیک گلم به خرمن و خرمن به دامنم نزدیک رفیق بهر خدا رو برون در بنشین به خلوتم می و یارست و دشمنم نزدیک به حیله شمع دگر می فروختم افسوس که آفتاب بلندست و رو...
نقش دیبا چنان کشید فرنگ که ز من برد دانش و فرهنگ کفر از عشق و عشق از ایمان چیست این فتنه ها و این نیرنگ زمزمم سوخته است گو هندو مشت خاکسترم فشان بر گنگ وه که بر ما نوشته باده فروش ...
تا عشق چه ها کند به بلبل بسیار دریده پرده گل شمشیر مقربان دریده دیوانه عشق بی تأمل برتر بود آستانه عشق از هرچه خرد کند تعقل جانان خواهی گذر ز کونین دنیا سیل است و آخرت پل بر آتش قه...
مرحبا ساقی خجسته جمال از جمالت دو کون مالامال به ترازوی اجر سنجیده نشیه را قدر و جرعه را مثقال می تو در شریعت تو حرام خون ما در محبت تو حلال رفت دوران حاتم و کسری ماند از جود وز عد...
زبان پیام هوس داشت شستم انشا را درون سینه بریدم سر تمنا را چگونه عرض تمنا کنم که حسن غیور نداده راه درین پرده رمز و ایما را در آن نظاره که بر تیغ و کف شعور نبود ز رشک سوخته بود آگه...
اسرار گلستان به بصارت دریاب مرغان بخروشند عبارت دریاب ز آیینه گل کرشمه نرگس را دریافته سرو باغ اشارت دریاب
لب خوش نگشته خنده ره جنگ می زند در بزم مرگ ناله بر آهنگ می زند هرگز زمانه جامه ماتم برون نکرد نارفته شب به دامن شب چنگ می زند وقت گذشته را به تأسف ز پی مرو کاین جا نشاط گام به فرسن...
چنان رسیدن دی سرد ساخت دنیی را که کرد در دل مجنون فسرده لیلی را نسیم صبح بدان گونه گشت رنگ ستان که برد از کف دست نگار حنی را فسردگی هوا تا به غایتی برسید که بست در دل عاشق ره تمنی ...
دلا گداز که آیینه کرده سنگ تو را کدام صیقل ابرو زدوده زنگ تو را تو کعبه در دل ما کافران چه می جویی گر آزری نتراشیده است سنگ تو را کسی شکاری عشق تو را چه می داند نشانه دیگر و زخمی د...
هر کز سر کجروی به درگاه آید هرچند به گاه آمده بیگاه آید از معجزه بیوه که در راه آید دستار هزار کرد کوتاه برآید
کس به مشهد پروانه ام نماید راه که خون بمسل من نیست زیب این درگاه به دست و خنجر او صد هزار اسماعیل به خون خویش نویسند عبده و فداه به هر قدم که روم پیش دورتر افتم که وحشی است غزل و ک...