شمارهٔ ۴۷۵
می دود حاجت به راه خواهش از دنبال من همت استغنا همی آرد به استقبال من صدر عزت قرب می جوید به من دشمن کجاست تا ببیند رتبه عشق بلند اقبال من عزتی دارم که گر پا دیر در جنت نهم صد گره ...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
می دود حاجت به راه خواهش از دنبال من همت استغنا همی آرد به استقبال من صدر عزت قرب می جوید به من دشمن کجاست تا ببیند رتبه عشق بلند اقبال من عزتی دارم که گر پا دیر در جنت نهم صد گره ...
ساقی صلای عام است کاری به کام گردان دامان غم فراخ است دوری تمام گردان ما و وفا درین شهر چون حسن تو غریبیم او را عزیز کردی ما را غلام گردان آزاده خاطران را فکری عنان نگیرد گر غم گرا...
مردانه قماری کن دستی به دو عالم زن خصلی که نهی پر نه نقشی که زنی کم زن هر دم چو فلک لعبی از پرده برون آری این شعبده یک سو نه وین معرکه برهم زن گر مهر نهی بر دل از شوق پیاپی نه ور ق...
با مسلمان زادگان تا کی دل و جان باختن بعد ازین خواهم به ترسازاده ایمان باختن بر امید یک نگاه مرحمت می بایدم خویش را چون سرمه در چشم عزیزان باختن تشنه چندین راه ظلمت کرده طی حیف است...
بیمار بی دردی دلا درمان نخواهی یافتن وحی ار به تو نازل شود ایمان نخواهی یافتن چرخی ست در گرد آمده کاری ست سر در گم شده سررشته کز کف داده ای آسان نخواهی یافتن قربی که خاصان شهش در آ...
از پی آشوب ما در زلف دارد شانه را شورش زنجیر در شور آورد دیوانه را حسن بنیاد محبت بر پریشانی نهاد تا نشورد خاک را دهقان نریزد دانه را حور و جنت جلوه بر زاهد دهد در راه دوست اندک ان...
نی حوصله ام که جرعه مستم دارد نی حرص که فاقه زیر دستم دارد من همت مطلقم که مستی و خمار می نتواند بلند و پستم دارد
غم از دل بر کران نتوان نهادن گرانی بر جهان نتوان نهادن مرا سری به جانان از ازل هست که با جان در میان نتوان نهادن ارادت کرده محرومی مقدر گنه بر آسمان نتوان نهادن نواله کز کف معشوق ب...
چند فارغ از نشاط درد و درمان زیستن همچو خون مرده زیر پوست پنهان زیستن شوق و این ناآشنایی عشق و این بی نسبتی تشنه دیدار وانگه در بیابان زیستن خوبی از اندازه بیرون می بری انصاف نیست ...
عمر اگر باقی ست رنجش ها کهن خواهد شدن آن لبان تلخ گو شیرین سخن خواهد شدن باز خواهد آمدن از نقش بازی ها خیال این دو چشم بتگر من بت شکن خواهد شدن پاسخ گفتار زشت ما هم استغفار ماست کی...
در چراغ حکمت از مغز خرد روغن مکن جز به نور عشق راه معرفت روشن مکن حکمت از خود جوی و از یونان و یونانی مخواه از کنار خوشه چینان دانه در خرمن مکن عشق بازان را قوام جسم از قوت دل است ...
دلا رو زان خم ابرو بگردان بدل کردیم قبله رو بگردان رخ از هندوی خطش سومناتست مسلمانی رخ از هندو بگردان نبینم غره آن رو مبارک عنان طره بر یک سو بگردان بهار حسن عالم بی خزان نیست رخ ا...
سبو بیار و پر از آب زندگانی کن ز جام می طلب عمر جاودانی کن نگفت جم به فریدون جزین که جور مکن جهان ز تست دگر هرچه می توانی کن نشاط طبع حکیمان علاج بیمارست غم شکسته دلان دار و شادمان...
عیش تنگم کز دل افشردن چکد خوناب ازو چشم سوزن دان که تار آید به پیچ و تاب ازو عهد ممنون خواهدم از خویش چون گویم مباش خشگ سالی را که گردد آبرو نایاب ازو هیچ کس رخت از طلسم آسمان بیرو...
به دل فگار دارم گله بی نهایت از تو به کدام امیدواری نکنم شکایت از تو به هزار جان سپاری ز جفا نیامدی باز شده ناامید دیگر دل من به غایت از تو سر و برگ من نداری به کجا روم چه سازم دل ...
دوش کردیم دل و دیده به دیدار گرو سر نهادیم به پوشیدن اسرار گرو پاک بازانه کشیدیم سر از داو حریف سیم و زر باخته و جبه و دستار گرو علمی شقه عمامه از آن زلف نداشت دلق و عمامه نهادیم ب...
همنفسی به جان خرم قافله تتار کو مردی ازان زمین کجا گردی ازان دیار کو جادوی او به خواب خوش غارت صبر می کند گریه شب رو مرا شورش کارزار کو فایده ای نمی دهد داروی تلخ ناصحان این غم ناگ...
نیست زین مزرع آب و دانه ما ملکوتست آشیانه ما کبک کهسار و بلبل گلزار گوش دارند بر ترانه ما هر طرف صورت تازه ای بندند از غزل های عاشقانه ما حرف شیرین شود فراموشش خسرو ار بشنود فسانه ...
سیلاب سرشگ آبرو می ریزد شوریدگیم ز گفتگو می ریزد کو زهد و کدام توبه سودای کسی می بر سر من سبو سبو می ریزد
به دوریت نتوان بود نیز دور از تو حسد به خویش برد عاشق غیور از تو مرا کرشمه حسن تو کرده سرگردان نه غیبتم به حضور است و نی حضور از تو فکندی آینه را از نظر ز بی قیدی به جز دل تو ندیدم...
نوید عهد گل از نورسان باغ شنو بشارت طرب از گردش ایاغ شنو سرم ز حرف پراکنده گوی در شور است صدای مغز پریشانم از دماغ شنو شهید یار به ناوردگاه یار اولی همین وصیت پروانه ز چراغ شنو بر ...
نیست دوران را نشاطی رطل مالامال کو مطربی کز وی بگردد آسمان را حال کو تاج عزت بالشست و تخت رفعت بسترست سلطنت را یک جوانمرد بلنداقبال کو بوم و دشت مملکت پر از شکار فربهست جره شاهینی ...
از صبح روزگار گشاد جبین مجو روی شکفته از دل اندوهگین مجو چشم ثبات مهر ندیدم بر آسمان جنسی که بر فلک نبود از زمین مجو قاصد پیام یار ز ما آورد به ما اینجا نشان مقدم روح الامین مجو آن...
به دست طبع عنان داده ای دریغ از تو به چنگ صد هوس افتاده ای دریغ از تو حریف نغمه مستان و صحن بستانی نه مرد سبحه و سجاده ای دریغ از تو ز عیش های صبوحی به دامن عصمت چه داغ شرم که ننها...