شمارهٔ ۵۱۱
تو بر سر کودکان نهاده ما بر کف دست جان نهاده بس سنگ گران به بیع جان ها در پله ابروان نهاده یک سود نموده زیر زلفت در هر شکنی زیان نهاده در قند تو خنده رخنه کرده ما جان به قصور آن نه...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
تو بر سر کودکان نهاده ما بر کف دست جان نهاده بس سنگ گران به بیع جان ها در پله ابروان نهاده یک سود نموده زیر زلفت در هر شکنی زیان نهاده در قند تو خنده رخنه کرده ما جان به قصور آن نه...
کیست این از روی رعنایی به جولان آمده کرده بر هرکس نظر بر خویش نازان آمده در صفا چون صبحدم در تازه رویی چون بهار صد گلستان سنبل و گل در گریبان آمده دمبدم می گردد از نظاره عالم محوتر...
دلم گداخته غم وز تنم توان رفته ز گرمی جگرم مغز استخوان رفته نشاط روز جوانی به بر نمی آید که همچو تیر بجست از خم کمان رفته خبر ز سیرت آیندگان چه می شنوید که مانده ام به غریبی و کارو...
آب رز در خم آتشین نشده سیر ازو خاک جرعه چین نشده ته این لعل دردآمیزست در نگین خانه خوش نشین نشده مزه نگرفته ای ز میکده ای کز لبت باده انگبین نشده بر چنان لب عجب که تا امروز لعن ابل...
کجایی ای گل و مل را به رنگ و بو کرده جنان جمال تو نادیده آرزو کرده گلی به رنگ تو گلچین نچیده از چمنی هزار مرتبه گلزار رفت و رو کرده هزار جنس می آورده در میان خمار به نشیه تو نبودست...
دل بر این ناخوش آشیانه منه چشم بر شفقت زمانه منه ناگهان می زنند طبل رحیل رخت خود جز بر آستانه منه تا کفافی و شاهدی باشد پای بر آستان خانه منه بدره تا دست در میان دارد باده و چنگ بر...
غم به سزا داده ای دل به نوا کرده ای از تو پذیرفته ام هرچه عطا کرده ای جز گل و برگ رضا حاصل تسلیم نیست بیخ ستم کنده ای قطع جفا کرده ای نوبت شادی زدیم بندگی از ما نرفت شهره به داغ تو...
در شهر و کو هنگامه ها بهر تماشا کرده ای تا خلق را غافل کنی صد فتنه برپا کرده ای وسواسیان عقل را در قید شرع افکنده ای سوداییان عشق را سرگرم سودا کرده ای روز قیامت هم عجب گر کام مشتا...
دگر خدا بود ای دل سر کجا داری که یک دو روز شد آتش به زیر پا داری درین دیار به چشمم غریب می آیی نه آن دلی تو دلا رنگ آشنا داری چه غم که در طلبت دیده ام غبار گرفت اگر تو از پی این دی...
به بریدن نرود ذوق تو ز اندیشه ما سال ها پنجه به هم داده رگ و ریشه ما اصل ما آب ز سرچشمه تحقیق خورد گل تسلیم و رضا آورد اندیشه ما می منصور که در جوش ز خامی ها بود بعد دوری به قوام آ...
اهلی ز میان سنگ بیرون آید وآنهم به هزار رنگ بیرون آید یک ذره صفای دل اگر یافت شود از زیر هزار زنگ بیرون آید
درین میدان پر نیرنگ حیرانست دانایی که یک هنگامه آرایست و صد کشور تماشایی ز راه عقل و آگاهی مشعبد می کند بازی که غلطان مهره زرینست و نیلی حقه مینایی به عمد آوازه سیمرغ و قاف افتاده ...
ازین مجلس نمی خیزد دمی کاحیا کند گوشی پیاله چشم بگشاید صراحی واکند گوشی گران شد حسن شمع از بذله سنجان مطربی خواهم که از تحریر گلبانگ غزل گویا کند گوشی اگر می در خروش آید دم مطرب به...
بر دماغم دویده شیدایی خردم را نمانده گنجایی از جگر دود می رود به سرم شعله ام حشک مغز و سودایی شور عشقم دریده پرده عقل سر برآورده ام به رسوایی نتوان شهر را به طوفان داد می شوم همچو ...
غیر از تو نگنجد به سرایی که تو باشی جز تو همه محوند به جایی که تو باشی شاهان جهان روی نمای تو ندارند نرخ تو که داند به بهایی که تو باشی خورشید نخواهم که درآید به خیالت تا ذره نپرد ...
دیریست ز گوشه نقابی داریم امید فتح بابی از زلف کجش به عقد انگشت ذوقست گرفتن حسابی وآنگه به نشان بوسه کردن از صفحه رویش انتخابی هردم به گلاب پاش مژگان بر جیب فشاندش گلابی از دیده تر...
چه باید مرد را طبع بلند و مشرب نابی نگارین چهره ای مجموعه خوبی ز هر بابی سکندر در سراغ آب حیوان باخت شوکت را خوشا درویشی و خلوت لب نان و دم آبی به از نظاره چتر جم است و طوق افریدون...
عقلم وداع عصمت کرد از تنگ شرابی عشقم نگاه دارد از مستی و خرابی دردی کش مغان را شرم از من است تا کی موی سفید سازم از لای می خضابی عمر سبک عنانم کی می شود مقید دستم به رعشه آورد جام ...
نیست با مشاطه گلبن طرازم حاجتی عشق اگر خواهد بروید بر سفالی جنتی غنچه ام گل در گلو دارد بهارم تازه روست خنده ای کافیست با غم راز صبح رحمتی مشتری گوره کن و دلال گو در پا فکن جنس اگر...
دریغ از صف مردان برون نتاخت یکی دو کون را به یکی داو درنباخت یکی هزار تیغ درین مشهد جزا برخاست ندید عشق که مردانه سر فراخت یکی کسی به معرکه عشق کامیاب نشد ظفر دو اسبه مدد شد ولی نت...
دو گرم و رخ زرد از که داری سرت گردم به دل درد از که داری ز فکر کیست بر خاطر ملامت رخ آیینه در گرد از که داری کدامین جلوه ترسانیده چشمت غم جان بیم ناورد از که داری چه پرسی ماجرای بز...
دل شکسته بود تحفه خزینه ما نگین ملک توان ساخت ز آبگینه ما چراغ صومعه ها زنده می توان کردن به دوستی تو یعنی به سوز سینه ما تو کار غیب چه دانی که چیست طعنه مزن که جز به مصلحتی نشکند ...
در قرب به صد بلان قرین باید بود پروانه خوی آتشین باید بود تسلیم به ایمای نظر باید شد سر بر کف و جان در آستین باید بود
چند ما را به مدارا و فسون بند کنی تا کی این رشته شود پاره و پیوند کنی نگه بیهده بر دامن مژگان دوزی خنده ساخته بر گوشه لب بند کنی این شکرپاره فروشان همه عیارانند بر تو حیفست که دل د...