شمارهٔ ۸ - در راه مکه مکرمه
کشتی تن شده طوفان زده عصیانم وای من گر به حمایت نرسد غفرانم گر دل این چشمه انباشته را بگشاید به گریبان رسد آلودگی دامانم بهر آبادی صد بتکده اش آب و گلست از خود آلایش اگر دور کند ای...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
کشتی تن شده طوفان زده عصیانم وای من گر به حمایت نرسد غفرانم گر دل این چشمه انباشته را بگشاید به گریبان رسد آلودگی دامانم بهر آبادی صد بتکده اش آب و گلست از خود آلایش اگر دور کند ای...
در شهر ما به دولت عشق احتیاج نیست در هیچ گوشه نیست که صد تخت و تاج نیست چشم تری به چین جبین می توان فروخت کار وفا هنوز چنان بی رواج نیست خاطر به خنده گل و مل وانمی شود غیر از گریست...
زین بیم که آورد طرب تفرقه بار بلبل نکند به باغ یک جای قرار گل جامه دریده بر سر شاخ آید از بس که به دامنش درآویزد خار
آنچه رحم از دل برد تأثیر فریاد منست وانچه نسیان آورد خاصیت یاد منست ساختن ممنون دیدار و به حسرت سوختن از تصرف های حرمان خداداد منست حرف عاشق بی زبانی شکوه دل عاجزیست آن چه هرگز آشن...
ای بلبل بی قرار غوغا بردار بخروش و گره از دل شیدا بردار خوبی بهار شد به افسوس بنال گل می رود از قفاش آوا بردار
پیش مشتاق تو ویرانه و آباد یکی است هر طرف راه فتد کوفه و بغداد یکی است به حریم دل شیرین نبود صف نعال عشق چون بار دهد خسرو و فرهاد یکی است ما که تسلیم به شمشیر ارادت شده ایم پیش ما ...
برگیر نقاب و بختم از جا بردار بنمای رخ و لاله حمرا بردار جان در ته پای می رود زلف بکش در از سر زلف می رود پا بردار
به حرف اهل غرض قرب و بعد ما بندست دل شکسته ما را هزار پیوندست از آن دمم که به حیرت فکنده دیدن او نگه به گوشه چشمم هنوز در بندست نگه دلیر نشد تا مژه به پیش آمد حجاب اگر پر کاهست کوه...
جان را به پذیره آی از جا بردار زان پیش که شوقم بکشد پا بردار جان و دل و دیده ارمغان آورده آیینه ای از بهر تماشا بردار
فخر والانسبتان از بند اوست آنچه هرگز نگسلد پیوند اوست گردن شمشاد را زلفش بخست سرو از آزادگان بند اوست گرچه شکل نیستی دارد دهانش هستی جان ها ز شکرخند اوست نقض زلفش دایه بر عهدش شکست...
هرگز نشود دار فنا جای قرار بی گریه کس از رحم نیاید به کنار گل جامه دریده بر سر شاخ آید از بس که به دامنش درآویزد خار
لخت دل بر جیب و جیبم بر کنار افتاده است دست و دل گم گشته تا بازم چه کار افتاده است ساز و برگ شادمانی را که می داند کجاست درهم اندوه و نشاط روزگار افتاده است خسته دل تر می شوم تا تل...
از ضعف تنت رفته توان همه کس وز درد تو خسته استخوان همه کس یک تن ز ملامت تو بی دردی نیست پیوند به جان تست جان همه کس
ره حریف گرفتم که شیشه یار منست خرد پیاده شد از من که می سوار منست جراحتم همه راحت شد از سعادت عشق گلی که در ره من بکشفد ز خار منست اگر درستیی در کار جام و مینا هست شکسته بسته یی از...
عاشق که طریق عشق آموزندش چون شعله ز پا تا به سر افروزندش دل شمع صفت زنده بود در آتش می میرد اگر دمی نمی سوزندش
هر که را معنی نمی خیزد ز دل گفتار نیست نیست یک عارف که هم ساقی و هم خمار نیست خار خار کوی یاری هست هر کس را دلیست نشکفد هر گل که در پای دلش این خار نیست سحر چشم بت به کارست و دعای ...
دم چند فروزی از سخن چینی خویش شرمنده نمی شوی ز رنگینی خویش از من مزه ای طلب که مغز از سخنم رسته ست چو نی شکر ز شیرینی خویش
یک آه گرم صیقل زنگار عالمست موقوف لب گشادن ما کار عالمست مشاطه فراق تو بر چهره ام نوشت خونابه ای که گونه رخسار عالمست خودرایی خیال تو از دیده ام رماند آن معنیی که قبله گفتار عالمست...
صد ره شده ام به بیخ و بن جویی خویش یک زشت ندیده ام به نیکویی خویش بی یار بمانده ام ز بدخویی خویش با خویش نشسته ام به بدگویی خویش
دلی دارم که طاقت کار او نیست تحمل غیر عیب و عار او نیست دلی دارم که قلزم های مواج حریف آه آتش بار او نیست دل سختم به راحت می ستیزد فلک را دست بر آزار او نیست نشاط عندلیب از بوی و ر...
گلشن که بهار ساخته جانورش طاووس نگارین شده پا تا به سرش ترسند که از شکفتگی برپرد بافند ز ابر دام بر بال و پرش
طعم هلاهل می دهد زهر فراقت آب را تا تلخ کردی عیش من شیرین ندیدم خواب را درهای رحمت بر رخم تا شام مردن واکنند گر چشم از رویت کند یک صبح فتح الباب را از دولت گم گشته ام شاید نشانی وا...
در باده شریعت از دین خطرست راهی که رسد به دوست راهی دگرست احرام و طواف کعبه دورم انداخت بگذار که راه دور نزدیکترست
از سخن چون چاشنی بخشی به خوان تربیت پر شود از مغز معنی استخوان تربیت چشمه حیوان شود از طبع خاکستر پدید گر برانی نام آتش بر زبان تربیت از نشاط مجلست کان تا ابد فرخنده باد گل دهد تخم...