این همان دشت و من خسته همان نخجیرم
این همان دشت و من خسته همان نخجیرم که فکندی و گذشتی چو زدی با تیرم بی تو ای دوست به من جای ملامت نبود که فزونست ز اندازه همی تقصیرم پای تدبیر من از کعبه و از دیر برید تا کجا باز دگ
۹ شعر از نشاط اصفهانی
این همان دشت و من خسته همان نخجیرم که فکندی و گذشتی چو زدی با تیرم بی تو ای دوست به من جای ملامت نبود که فزونست ز اندازه همی تقصیرم پای تدبیر من از کعبه و از دیر برید تا کجا باز دگ
بار غم بر دل و دل بر سر زلفش ترسم که گرانی کند و بگسلد این رشته زهم ای نسیم سحر آهسته بر آن زلف گذر که زگستاخی تو سلسله ها خورد بهم گر توانی رخش ای شام بپوشان در زلف ورنه با طلعت ا
من عاشق و رند و می پرستم من بلهوسی هوا پرستم این عربده ز ابلهی و خامی ست ای شیخ گمان مبر که مستم ای دیده چرا نمی گذاری یک لحظه عنان دل بدستم ای دل تو چرا نمی شکیبی رسوا تر از این م
دل به دام زلف مشکین است باز بسته آن موی پرچین است باز حلقه های زلف در روی نگار زان دل رنجور غمگین است باز می رود یار و به همراهش رقیب یارب او را این چه آیین است باز
جهان را سیل اشکم گر کند ویرانه ای کمتر اگر من هم نباشم در جهان دیوانه ای کمتر ز بس پیمانه پیمودی شکستی جمله پیمان ها نداری تاب ای پیمان شکن پیمانه ای کمتر غم دل با تو گر ناگفته مان
وقت من خوش که اگر کوه و اگر صحرا بود بی وجودت نتوانم که دمی تنها بود خاک ری خاصه شمیران که در آن موکب شاه نزهت افزای بهشتی ست که در دنیا بود آسمان گو دگر اینسان بتمتع مخرام همه دان
نیستی نیست عین هستی است بس بلندیها نهان در پستی است جیش عقل و خیل خود بینی شکست وقت عیش و بیخودی و مستی است عقده های زلف بگسستی زهم یا که این عهدی که با مابستی است در ره او پی سپر
هزار خم بچشیدند و سرنگون کردند که صاف عقل گزیدند و در جنون کردند گمان شهد ز خوان فلک مدار نشاط که کاسه کاسه چشیدند و سرنگون کردند ببین بدرگه شه کز درش بنات نبات صلای جود شنیدند و س
گوشه ای از بهر آسایش بجز میخانه نیست چاره ی رنج دو عالم غیر یک پیمانه نیست آنکه می بیند به بند عشق و پندم میدهد گرچه من دیوانه ام پیداست کو فرزانه نیست آشنا دیدش نشاط از بسکه با بی