بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش
نظامی گنجویساقی به کجا که می پرستم
تا ساغر می دهد به دستم
آن می که چو اشک من زلال است
در مذهب عاشقان حلال است
در می به امید آن زنم چنگ
تا باز گشاید این دل تنگ
شیری است نشسته بر گذرگاه
خواهم که ز شیر گم کنم راه
زین پیش نشاطی آزمودم
امروز نه آنکسم که بودم
این نیز چو بگذرد ز دستم
عاجز تر از این شوم که هستم
ساقی به من آور آن می لعل
کافکند سخن در آتشم نعل
آن می که گره گشای کار است
با روح چو روح سازگار است
ساقی منشین به من ده آن می
آن می که چو گنگ از آن بنوشد
از لابه گری که را کنم یاد
غم بیشتر از قیاس خورد است
زان بیشتر است کاس این درد
کانرا به هزار دم توان خورد
آن می که چو شور در سر آرد
گر خواجه عمر که خال من بود
می ترسم از این کبود زنجیر
که افغان کنم او شود گلوگیر
آن می که محیط بخش کشت است
آن را که ازو فزون بود زور
با هر که دراین رهی هم آواز
در هر چه از اعتدال یاری است
زان خوردن زهر و نوش تا کی
این خانه که خانه وبال است
پیداست که وقف چند سال است
آن می که چنان که حال مرد است
ظاهر کند آنچه در نورد است
خاک از سه گهر به ساکنی پیش
وان هر سه در اوست ناپدیدار
آن عمر شده که پیش خورد است
کوتاه و دراز را چه فرق است
کاین بادیه را رهی دراز است
گم گشتن خر ز من چه راز است
این گفت و چو گفت باز پس دید
خر دید و چو دید خر بخندید
خر می شد و بار نیز می برد
این ده که حصار بیهشان است
می باش چو خار حربه بر دوش
ساقی منشین که روز دیر است
می ده که سرم ز شغل سیر است
هر پیر که خورد از او جوان شد
با ذره نشین چو نور خورشید
زان آتش اگرچه پر ز نور است
ایمن بود آن کسی که دور است
پروانه که نور شمعش افروخت
می ده که به می ز غم توان رست
بر گردد بخت از آن سبک رای
کافزون ز گلیم خود کشد پای
روبه که زند تپانچه با شیر
دانی که به دست کیست شمشیر
آن می که کلید گنج شادی است
جان داروی گنج کیقبادی است
گر تر شودش به قطره ای بام
شرط روش آن بود که چون نور
گرد از سر این نمد فرو روب
تا چون تو بیفتی از سر کار
آن می که نخورده جای جان است
چون خورده شود دوای جان است
فارغ منشین که وقت کوچ است
در خود منگر که چشم لوچ است
یا رخت خود از میانه بربند
جان در غله دان خلوت انداز
آن به که نظامیا در این راه