بخش ۱۳ - در صفت عشق مجنون - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۱۳ - در صفت عشق مجنون
نظامی گنجویسلطان سریر صبح خیزان
سر خیل سپاه اشک ریزان
متواری راه دل نوازی
زنجیری کوی عشق بازی
قانون مغنیان بغداد
بیاع معاملان فریاد
طبال نفیر آهنین کوس
رهبان کلیسیای افسوس
جادوی نهفته دیو پیدا
هاروت مشوشان شیدا
کیخسرو بی کلاه و بی تخت
دل خوش کن صدهزار بی رخت
اقطاع ده سپاه موران
اورنگ نشین پشت گوران
دراجه قلعه های وسواس
دارنده پاس دیر بی پاس
مجنون غریب دل شکسته
با آن دو سه یار هر سحرگاه
هر کس که جز این سخن گشادی
بی خود شده سو به سو دویدی
گو آن که به باد داده توست
هر کو نه چو باد بر تو لرزد
وآن کس که نه جان به تو سپارد
خورشید که او جهان فروز است
شد چون تو رسیده ای ز دستم
خورشید که نیلگون حروف است
سیم آب ستاره ها در آن صرف
با آن دو سه یار ناز برتاب
می زد به سر و به روی بر دست
آن دید در این و حسرتی خورد
وین دید در آن و نوحه ای کرد
مجنون چو فلک به پرده داری
لیلی نه که صبح گیتی افروز
مجنون نه که شمع خویشتن سوز
مجنون به وفاش حلقه در گوش
مجنون ز برون سپند می سوخت
مجنون به گلاب دیده می شست
مجنون نه ز می ز بوی می مست
قانع شده این از آن به بویی
وآن راضی از این به جستجویی
کآن یک نظر از میانه برخاست