بخش ۱۵ - زاری کردن مجنون در عشق لیلی - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۱۵ - زاری کردن مجنون در عشق لیلی
نظامی گنجویمجنون چو شنید پند خویشان
از تلخی پند شد پریشان
زد دست و درید پیرهن را
کاین مرده چه می کند کفن را
آن کز دو جهان برون زند تخت
در پیرهنی کجا کشد رخت
چون وامق از آرزوی عذرا
گه کوه گرفت و گاه صحرا
ترکانه ز خانه رخت بربست
در کوچگه رحیل بنشست
دراعه درید و درع می دوخت
زنجیر برید و بند می سوخت
می گشت ز دور چون غریبان
دامن بدریده تا گریبان
بر کشتن خویش گشته والی
لاحول ازو به هر حوالی
دیوانه صفت شده به هر کوی
با نیک و بدی که بود در ساخت
نیک از بد و بد ز نیک نشناخت
حیران شده هر کسی در آن پی
او فارغ از آنکه مردمی هست
چون مانده شد از عذاب و اندوه
بنشست و به های های بگریست
یاری که ز جان مطیعم او را
در شیفته دل مجوی و در مست
آشفته چنان نی ام به تقدیر
که آسوده شوم به هیچ زنجیر
ویران نه چنان شده ست کارم
کان شیشه می که بود در دست
زنده به تو به که مرده تست
دیوانه منم به رای و تدبیر
زلف تو درید هر چه دل دوخت
این پرده دری ورا که آموخت
دل بردن زلف تو نه زور است
بی رحمتم این چنین چه ماندی
سیری که به گرسنه نهد خوان
زان یک من ازین به یک پشیز است
این کم زده را که نام کم نیست
بردی دل و جانم این چه شور است
این بازی نیست دست زور است
کاو را به سبوی زر دهند آب
پایم چو دو لام خم پذیر است
دستم چو دو یا شکنج گیر است
کاو نیز دو یا دو لام دارد
وین راز به کس گشادنی نیست
با شیر به تن فروشد این راز
با جان به درآید از تنم باز
عشقی که نه عشق جاودانی است
کاو را ابد الابد زوال است
مجنون که بلند نام عشق است
چون گل به نسیم عشق خوش بود
واکنون که گلش رحیل یاب است
این قطره که ماند ازو گلاب است
خوش می کنم آب خود دراین جوی