بخش ۴۴ - صفت رسیدن خزان و در گذشتن لیلی - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۴۴ - صفت رسیدن خزان و در گذشتن لیلی
نظامی گنجویشرط است که وقت برگ ریزان
خونابه شود ز برگ ریزان
خونی که بود درون هر شاخ
بیرون چکد از مسام سوراخ
قاروره آب سرد گردد
رخساره باغ زرد گردد
شاخ آبله هلاک یابد
زر جوید برگ و خاک یابد
نرگس به جمازه بر نهد رخت
شمشاد در افتد از سر تخت
سیمای سمن شکست گیرد
گل نامه غم به دست گیرد
بر فرق چمن کلاله خاک
پیچیده شود چو مار ضحاک
چون باد مخالف آید از دور
افتادن برگ هست معذور
کانان که ز غرق گه گریزند
آن سر که عصابه های زر بست
چون تار قصب ضعیف و بی توش
باد آمد و برگ لاله را برد
که آهو بره زهر خورد با شیر
خون می خورم این چه مهربانی است
جان می کنم این چه زندگانی است
کان لحظه که جان سپرده باشم
که آواره شدم من از وطن گاه
یار است و عجب عزیز یار است
از من به بر تو یادگار است
در مهر تو تن به خاک می داد
احوال چه پرسی ام که چون رفت
با عشق تو از جهان برون رفت
تا داشت در این جهان شماری
وان لحظه که در غم تو می مرد
غم های تو راه توشه می برد
و امروز که در نقاب خاک است
چون منتظر ان دراین گذرگاه
این گفت و به گریه دیده تر کرد
چون راز نهفته بر زبان داد
جانان طلبید و زود جان داد
گویی که قیامت آن زمان دید
بر می زد روی و موی می کند
هر مویه که بود خواندش از بر
هر موی که داشت کندش از سر
کان چشمه آب را به خون شست
آن نوحه که خون شود بدو سنگ
گل را به گلاب و عنبر آمود
گریان شد و تلخ تلخ بگریست
چون ابر شد از درون خروشان
بر مشهد او که موج خون بود
از دیده چو خون سرشک ریزان
از بس که سرشک لاله گون ریخت
و آنگاه به دخمه سر فرو کرد
می گفت و همی گریست از درد
آن خال چو مشک دانه چون است
نقشت به چه رنگ می طراز ند
بزمت به کدام لاله زار است
چون می گذرانی اندر این غار
ای ماه ترا چه جای غار است
بر غار تو غم خورم که یاری
هر گنج که در درون غاری است
بر دامن او نشسته ماری است
چون ماه غریبی ات نصیب است
از مه نه غریب اگر غریب است
یک چشم زد از دلم نه ای دور
گر نقش تو از میانه برخاست
این گفت و نهاد دست بر دست
می داد به گریه ریگ را رنگ
وان دام و دد ایستاده در پیش
می زیست چنانکه مرگ از او به
گه قبله ز گور یار می ساخت
گاه از پس گور دشت می تاخت
وآخر چو به کار خویش درماند