بخش ۲۱ - بردن سرهنگ بهرامگور را به مهمانی - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۲۱ - بردن سرهنگ بهرامگور را به مهمانی
نظامی گنجویشاه بهرام روزی از سر تخت
برد سوی شکار صحرا رخت
پیشتر ز آنکه رفت و صید انداخت
صید بین تا چگونه صیدش ساخت
چون بر آن ده گذشت کان سرهنگ
داشت آن منظر بلند آهنگ
دید نزهت گهی گران پایه
سبزه در سبزه سایه در سایه
باز پرسید کاین دیار که راست
ده خداوند این دیار کجاست
بود سرهنگ خاص پیش رکاب
چون ز خسرو چنین شنید خطاب
بر زمین بوسه داد و برد نماز
گفت کای شهریار بنده نواز
بنده دارد دهی که داده توست
لطفش از جرعه ریز باده توست
گر خورد شاه باده بر سر او
شاه چون دید کاو ز یک رنگی
گفت فرمان تو راست کار بساز
رفت و زنگار کرد از آینه پاک
منظر از فرش چون بهشت آراست
کرد هر زینتی که باید راست
باز چتر ش به اوج ماه رسید
کز فروغش گشاده شد دل و مغز
شاه بر شد به شصت پایه رواق
از گلاب و بخور و شربت و خورد
چون شه از خوردهای خوش پرداخت
می روان کرد و بزم شادی ساخت
شاه چون خورد ساغری دو سه می
جایگاهت خوش است و برگ فراخ
لیکن این شصت پایه کاخ بلند
که آسمان بر سرش رود به کمند
چون توانی به زیر پای نوشت
این ز من نیست طرفه من مردم
از چنین پایه مانده کی گردم
طرفه آن شد که دختر ی ست چو ماه
نرم و نازک چو خز و قاقم شاه
که نسازد به هیچ پایه نشست
گاوی آنگه چه گاو چون پیلی
به خدا گر در این سپاه کسی
زنی آنگه به شصت پایه حصار
چونکه سرهنگ این حکایت گفت
شه سرانگشت خود به دندان سفت
گفت از اینگونه کار چون باشد
باورم ناید این سخن به درست
تا نبینم به چشم خویش نخست
وآنگه از مرد میزبان درخواست
میزبان کاین شنید رفت به زیر
پیش از آن کار خویش ساخته بود
غمزه را داد جادو یی تعلیم
کرد چون سیب عاشقان به دو نیم
هردو بر یک طرف ستاده به جنگ
شه که تختش بود ز تخته عاج
ناگزیر ش بود ز تخت وز تاج
فرقش از دانه های در خوشاب
بسته گرد مه از ستاره نقاب
چونکه ماه دو هفته از سر ناز
کرد هر هفت از آنچه باید ساز
پیش آن گاو رفت چون مه بدر
سر فرو برد و گاو را برداشت
گاو بین تا چگونه گوهر داشت
پایه بر پایه بر دوید به بام
گاو بر گردن ایستاد به پای
شیر چون گاو دید جست ز جای
در عجب ماند کاین چه شاید بود
سود او بود و در نیافت چه سود
مه ز گردن نهاد گاو به زیر
به کرشمه چنان نمود به شیر
که آنچه من پیش تو به تنهایی
در جهان کیست کاو به زور و به رای
شاه گفت این نه زورمندی توست
بلکه تعلیم کرده ای ز نخست
اندک اندک به سال های دراز
با دعایی به شرط خویش تمام
چه سبب چون زنی تو گوری خرد
هندوی کرد و پیش او در تاخت
برقع از ماه باز کرد و چو دید
ز اشک بر مه فشاند مروارید
در کنارش گرفت و عذر انگیخت
وآن گل از نرگس آب گل می ریخت
از بد و نیک خانه خالی کرد
من از آن سوختم تو بر جایی
چون ز فتنه گران تهی شد جای
پیش خود فتنه را نشاند از پای
ای مرا کشته در جدایی خویش
غمت از من نماند هیچ به جای
شه چو بر گوش گور در نخجیر
آن سم سخت را بدوخت به تیر
من که بودم در آن پسند صبور
گفت حقا که راست گویی راست
کآرد از طبع این چنین هنری
این گهر پاره گشته بود به سنگ
خواند سرهنگ را و خوشدل کرد
موبدان را به شرط پیش آورد
بود با او به لهو و عشرت و ناز