بخش ۲۳ - عتاب کردن بهرام با سران لشگر - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۲۳ - عتاب کردن بهرام با سران لشگر
نظامی گنجویروزی از طالع مبارک بخت
رفت بهرام گور بر سر تخت
هرکجا شاه و شهریاری بود
تاج بخشی و تاجداری بود
همه در زیر تخت پایه شاه
صف کشیدند چون ستاره و ماه
شه زبان برگشاد چون شمشیر
گفت کای میر و مهتر ان دلیر
لشگر از بهر صلح باید و جنگ
کاین نباشد چه آدمی و چه سنگ
از شما کیست کاو به هیچ نبرد
مردی یی کان ز مردم آید کرد
من که از دهر بر گزیدمتان
در کدامین مصاف دیدمتان
که آمد از هیچکس چنان کاری
که آید از پر دلی و عیاری
یا که دیدم که پای پیش نهاد
این زند لاف که ایرجی گهرم
وان به دعوی که آرشی هنر م
این ز گیو آن ز رستم آرد نام
این به کنیت هژبر و آن ضرغام
خوش تر آن شد که هرکسی به نهفت
گوید افسوس شاه ما که بخفت
گرچه من می خورم چنان نخورم
گر خورم حوضه می از کف حور
تیغم از جوی خون نباشد دور
برق وار م به وقت بارش میغ
به یکی دست می به دیگر تیغ
خصم را بیند ارچه خفته بود
خنده و مستی ام به تأویل است
ابلهان مست و بی خبر باشند
چون منش را به باده تیز کنم
من اگر چند خفته باشم و مست
به چنین خواب ها که من مستم
خواب خاقان نگر که چون بستم
خوش نخسبد به پاسبانی خویش
شه چو این داستان خوش بر گفت
که آنچه شه گفت با کمربندان
همه را حرز جان و تن کردیم
همه در سر شدند و سر نشدند
آنچه ما بنده دیده ایم ز شاه
کس ندیده ست از سپید و سیاه
دیو را بست و اژدها را سوخت
پیل را کشت و کرگدن را دوخت
دام و دد خود نشانه تیر ست
به جز او کیست کاو به وقت شکار
گرچه شیر افکنان بسی بودند
شیر مرد اوست کاو به سیصد مرد
در مصافی چنین به چندان مرد
سنگ چون ریگ پاره پاره شود
نوش بخشد به مهره مار سنان
خواب او خواب نیست بیداریست
کاردان اوست در زمانه و بس
کاردانان چو این سخن گفتند
شاه نعمان از آن میان برخاست
از تو داریم هرچه ما را هست
بر تر و خشک ما تو داری دست
گر نه تا زنده ام به خدمت شاه
شاه فرمود تا ز گوهر و گنج
حمل داران در آمدند به کار
زر به خروار و مشک نافه به کیل
لعل و در بیش از آنکه قدر و قیاس
گوهر آموده تاجی از سر خویش
وز یمن تا عدن به او بخشید
رفت نعمان چو زهره از بر ماه