بخش ۳۳ - آگاهی بهرام از لشکرکشی خاقان چین بار دوم
نظامی گنجویچون به تثلیث مشتری و زحل
شاه انجم ز حوت شد به حمل
سبزه خضر وش جوانی یافت
چشمه آب زندگانی یافت
ناف هر چشمه رود نیلی شد
هر سبیلی به سلسبیلی شد
مشک بر گشت خاک عودی پوش
نافه خر گشت باد نافه فروش
اعتدال هوای نوروزی
راست رو شد به عالم افروزی
باد نوروزی از قباله نو
با ریاحین نهاد جان به گرو
رستنی سر برون زد از دل خاک
زنگ خورشید گشت از آینه پاک
شبنم از دامن اثیر نشست
گرمی اندام زمهریر شکست
بخش ۳۳ - آگاهی بهرام از لشکرکشی خاقان چین بار دوم - نظامی گنجوی | ناهیدرود را ز آب دیده داد شکوه
هر که را چشم بود خواب ربود
باد صبح از نسیم نافه گشای
جان در انداخته به قلعه آب
کرده لؤلؤ چو برگ لاله فراخ
بر شقایق به خون نوشته برات
گشته هم برگ و هم گیا راضی
این به مقراضه آن به مقراضی
سنبل از خوشه های مشگ انگیز
غنچه با چشم گاو چشم به ناز
مرغ با گوش پیل گوش به راز
چون بناگوش یار در زر و سیم
همه شب تا به وقت بانگ خروس
در شب آورد و خواند حرفی چند
چون درآمد در آن بهشتی کاخ
که آفرین کرده بود برد نماز
چینیان را وفا نباشد و عهد
زهرناک اندرون و بیرون شهد
تا به جیحون رسیده موج به موج
گر شه این شغل را بدارد پاس
چینیان خون ما خورند به طاس
دامن از می کشید و دست از جام
رای آن زد که از کفایت و رای
خصم را چون به سر در آرد پای
جز به گنج و سپه ندید پناه
که آلت نصرت است گنج و سپاه
چون به گنجینه رفت گنج ندید
ماند عاجز چو شیر بی دندان
نام خود کرده زان جریده که خواست
راست روشن ولی نه روشن و راست
داده شه را به نام نیک غرور
راست روشن چو زو وزارت برد
شه چو مشغول شد به نوش و به ناز
فتنه می ساخت مصلحت می سوخت
ملک می جست و مال می اندوخت
نایب شاه را به زر و به زیب
شوخ و گستاخ و بی ادب شده اند
گر نمالیمشان به رای و به هوش
حکم را جز به تیغ سر ننهند
خوانده باشی ز درس غمزدگان
مالشان حوضه است و ایشان سیر
گندد آب ار به حوض ماند دیر
شحنه گر خفته دزد بیدار ست
جهد آن کن که از سیاست خویش
کس خود تیغ خود شناسی و بس
شه به امید ماست باده پرست
من قلم دارم و تو تیغ به دست
از تو قهر آید و ز من تدبیر
هر که گویم گرفتنی است بگیر
بی درم را به خون سگالش کن
نیک و بد هر دو هست بر تو حلال
از بدان جان ستان ز نیکان مال
خوار کن خلق را به جاه و به چیز
تا به حدی که خواری از حد برد
می گرفتند و خانه می بردند
تا در آن مملکت به اندک سال
هیچکس را نه ملک ماند و نه مال
همه را راست روشن از کم و بیش
راست و روشن ستد به رشوت خویش
از زر و گوهر و غلام و کنیز
خانه داران ز جور خانه بران
همه آواره گشته کوه به کوه
در نواحی نه گاو ماند و نه کشت
جز وزیری که خانه بودش و گنج
شاه را چون به ساز کردن جنگ
منهیان را یکان یکان به درست
یک به یک حال آن خرابی جست
آنچه شب رفت وا نگفت به روز
هرکسی عذری از دروغ انگیخت
کاین تهی دست گشت و آن بگریخت
بر زمین هیچ دخل و دانه نماند
ره به سامان کار خویش نبرد
جهد خود با زمانه پیش نبرد