بخش ۳۷ - فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار
نظامی گنجویلعل پیوند این علاقه در
کز گهر کرد گوش گیتی پر
گفت چون هفت گنبد از می و جام
آن صدا باز داد با بهرام
عقل در گنبد دماغ سرش
داد ازین گنبد روان خبرش
کز صنم خانه های گنبد خاک
دور شو کز تو دور باد هلاک
گنبد مغز شاه جوش گرفت
کز فسون و فسانه گوش گرفت
دید کاین گنبد بساط نورد
از همه گنبدی برآرد گرد
هفت گنبد بر آسمان بگذاشت
او ره گنبد دیگر برداشت
گنبدی کز فنا نگردد پست
تا قیامت برو بخفتد مست
هفت موبد بخواند موبد زاد
در زد آتش به هر یکی ناگاه
معنی آن شد که کردش آتشگاه
سروبن چون به شصت سال رسید
روزی از تخت و تاج کرد کنار
رفت با ویژگان خود به شکار
گور جست از برای مسکن خویش
گور و آهو مجوی ازین گل شور
که آهو ش آهو ست و گورش گور
خوش تر از چاه یخ به تابستان
گور در غار شد روان و دلیر
شاه دنبال او گرفته چو شیر
وان وشاقان به پاسداری شاه
نه ره آن که در خزند به غار
دیده بر راه مانده با دم سرد
لشگر از هر سویی رسید فراز
که چو شه بر شکار کرد آهنگ
همه گفتند کاین خیال بد است
کی در این تنگنای گیرد جای
و آگهی نه که پیل آن بستان
دید خوابی و شد به هندوستان
می زدند آن وشاقگان را سخت
گردی از غار بردمید چو دود
بانگی آمد که شاه در غارست
غار بن بسته بود و کس نه پدید
عنکبوتیان بسی مگس نه پدید
دیده ها را به آب تر کردند
جست شه را نه چون کسان دگر
کو به جان جست و دیگران به نظر
گل طلب کرد و خار در بر یافت
زر فرو ریخت پشته پشته چو کوه
تا کنند آن زمین گروه گروه
چاه کند و به گنج راه نیافت
یوسف خویش را به چاه نیافت
زان زمین ها که رخنه کرد عجوز
مانده آن خاک رخنه رخنه هنوز
کسی آن گنج را ندید به خواب
آن که او را بر آسمان رخت است
در زمین باز جستنش سخت است
در زمین جرم و استخوان باشد
هر جسد را که زیر گردون است
مادری خاک و مادری خون است
گرچه بهرام را دو مادر بود
ساز چاره به چاره ساز نداد
کرد خود را به درد و رنج هلاک
چون تبش برزد از دماغش جوش
کی به غفلت چو دام و دد پویان
چونکه وقت آمد آن ودیعت برد
خویشتن را مکش چو بی خبران
باز پس گرد و کار خویش بساز
چون ز هاتف چنین شنید پیام
رفت و آن دل که داشت در بندش
تاج و تختش به وارثان بسپرد
هر که زو وارثی بماند نمرد
نه که بهرام گور با ما نیست
آن چه بینی که وقتی از سر زور
ای سه گز خاک و پهنی تو گزی
خلطی آن را به رنگ خود برزد
از سر و پای تا به گردن و گوش
هست ازین چار خلط عاریه پوش
بر چنین رنگ های عاریه ساز
چه نهی دل که داد باید باز
از چنین رنگ و بوی رسته شدند
شحنه خفته ست و دزد بر گذر ست
خاکسار ان به خاک سیر شوند
زیر دستان به دست زیر شوند
پای بالا نه از زمین بگریز
می رو و هیچ گونه باز مبین
تا نیفتی از آسمان به زمین
آنچه آنها کند تویی آن نور
و آنچه اینها خرد تویی زان دور
جز یکی خط که نقطه پرور تست
آنچه داری حساب نیک و بدست
یا دری زن که قحط نان نبود
یا چنان شو که کس چنان نبود
دیده کاو در حجاب نور افتد
روی ازین چار سوی غم برتاب
چند ازین خاک و باد و آتش و آب
بر دل و دیده چون نباشد تنگ
پیش از آن که ت برون کنند ز ده
رخت بر گاو و بار بر خر نه
ره به جان رو که کالبد کند است
بار کم کن که بارگی تند است
مرده ای را که حال بد باشد
وانکه داند که اصل جانش چیست
کاین جهان و آن جهان و دیگر هیچ
وانچه در غور ماست این غارست
کاگهی نیستشان ز ظلمت و نور
گر نه هفت ار چهار صد باشد
در دویی ها مبین و در وصلش
هر دویی اول از یکی شد راست
هم یکی ماند چون دویی برخاست
هر که آید در این سپنج سرای
در وی آهسته رو که تیزهش ست
دیر گیر است لیک زود کش ست
گرچه در داوری زبون کش نیست
نخوری بیش از آنکه روزی توست
چند ازین یخ فقع گشایی چند
پیش از آن زنده شو که مرده شوی
آنکه چون چرخ گرد عالم گشت
عاقبت جمله را گذاشت و گذشت
چرخ پیچان به چرخ پیچش گشت
از غرض های این جهانی خویش
باز برخور به زندگانی خویش
تا چو شمشیر و تیر جان آهنج
از جهان پیش از آنکه در گذری
جان ببر تا ز مرگ جان ببری
خانه را خوار کن خورش را خرد
از جهان جان چنین توانی برد
در دو چیز است رستگاری مرد
آنکه بسیار داد و اندک خورد
زین دو نام آور ی برآرد نام
در جهان خاص و عام هر دو بسی ست
نه که خاص این جهان ز بهر کسی ست
چه توان دل در آن عمل بستن
هر عمارت که زیر افلاک است
خاک بر سر کنش که خود خاک است
بگذر از دام اوی و دیر مباش
زنده رفتن به دار بر هوس است
زنده بر دار یک مسیح بس است
حکم هر نیک و بد که در دهر ست
زهر در نوش و نوش در زهر ست
که خورد نوش پاره ای در پیش
نیش و نوش جهان که پیش و پس است
در دم و در دم یکی مگس است
کیست کاو بر زمین فرازد تخت
بخش ۳۷ - فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار - نظامی گنجوی | ناهید