بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده
نظامی گنجویخدایا جهان پادشایی تو راست
ز ما خدمت آید خدایی تو راست
پناه بلندی و پستی تویی
همه نیستند آنچه هستی تویی
همه آفریده ست بالا و پست
تویی آفریننده هر چه هست
تویی برترین دانش آموز پاک
ز دانش قلم رانده بر لوح خاک
چو شد حجتت بر خدایی درست
خرد داد بر تو گوایی نخست
خرد را تو روشن بصر کرده ای
چراغ هدایت تو بر کرده ای
تویی کاسمان را برافراختی
زمین را گذرگاه او ساختی
تویی کافریدی ز یک قطره آب
گهرهای روشن تر از آفتاب
تو آوردی از لطف جوهر پدید
به جوهر فروشان تو دادی کلید
تو در روی جوهر کشی رنگ را
برون زان که یاریگری خواستی
ز گرمی و سردی و از خشک و تر
که به زان نیارد خرد در شمار
نداند که چون کردی آغازشان
حسابی کزین بگذرد گمرهی ست
ز راز تو اندیشه بی آگهی ست
به هرچ آفریدی و بستی طراز
نیازت نه ای از همه بی نیاز
که چندان که اندیشه گردد بلند
سر خود برون ناورد زین کمند
نباشد همی هم تو باشی به جای
در او کردی اندیشه را شهربند
که اندیشه را نیست زو برتری
خرد تا ابد در نیابد تو را
نه پرکنده ای تا فراهم شوی
نه افزوده ای نیز تا کم شوی
سری کز تو گردد بلندی گرای
کسی را که قهر تو در سر فکند
همه زیردستیم و فرمان پذیر
تویی یاوری ده تویی دستگیر
اگر پای پیل است اگر پر مور
به هر یک تو دادی ضعیفی و زور
چو نیرو فرستی به تقدیر پاک
به موری ز ماری برآری هلاک
چو برداری از رهگذر دود را
به مرغان کشی پیل و اصحاب پیل
گه از نطفه ای نیک بختی دهی
گه آری خلیلی ز بت خانه ای
گهی با چنان گوهر خانه خیز
چو بوطالبی را کنی سنگ ریز
که را زهره آنکه از بیم تو
گشاید زبان جز به تسلیم تو
زبان آوران را به تو بار نیست
که با مشعله گنج را کار نیست
که تا راز سلطان نگویند باز
مرا در غبار چنین تیره خاک
تو دادی دل روشن و جان پاک
گر آلوده گردم من اندیشه نیست
جز آلودگی خاک را پیشه نیست
گر این خاک روی از گنه تافتی
تو را نام کی بودی آمرزگار
شب و روز در شام و در بامداد
تو بر یادی از هر چه دارم به یاد
چو در نیم شب سر برآرم ز خواب
تو را خوانم و ریزم از دیده آب
و گر بامدادست راهم به توست
همه روز تا شب پناهم به توست
چو خواهم ز تو روز و شب یاوری
کزین با نیازان شوم بی نیاز
درین عالم آباد گردد به گنج
در آن عالم آزاد گردد ز رنج
مرا نیست از خود حسابی به دست
حساب من از توست چندان که هست
بد و نیک را از تو آید کلید
ز تو نیک و از من بد آید پدید
تو نیکی کنی من نه بد کرده ام
که بد را حوالت به خود کرده ام
ز توست اولین نقش را سرگذشت
به توست آخرین حرف را بازگشت
چو نام توام جان نوازی کند
به من دیو کی دست یازی کند
ندارم روا با تو از خویشتن
که گویم تو و باز گویم که من
گر آسوده گر ناتوان می زیم
امیدم چنانست از آن بارگاه
که چون من شوم دور ازین کارگاه
فرو ریزم از نظم و ترتیب خویش
دگرگونه گردم ز ترکیب خویش
ز غیب آن نمودارش آری به دست
کزین غایب آگاه باشد که هست
تو نیز ار شود مهد من در نهفت
خبر ده که جان ماند اگر خاک خفت
چنان گرم کن عزم رایم به تو
که خرم دل آیم چو آیم به تو
همه همرهان تا به در با منند
چو من رفتم این دوستان دشمنند
اگر چشم و گوش است اگر دست و پای
ز من بازمانند یک یک به جای
تویی آنکه تا من منم با منی
درین ره که سر بر دری می زنم
سری کان ندارم ازین در دریغ
به ار تاج بخشی بدان سر نه تیغ
به حکمی که آن در ازل رانده ای
نگردد قلم ز آنچه گردانده ای
کنم زین سخن ها دل خویش خوش
تو گفتی که هر کس در رنج و تاب
چو عاجزرهاننده دانم تو را
درین عاجزی چون نخوانم تو را
بلی کار تو بنده پروردن است
مرا کار با بندگی کردن است
شکسته چنان گشته ام بلکه خرد
که آبادی ام را همه باد برد
در این نیم شب کز تو جویم پناه
به مهتاب فضلم برافروز راه
به شکرم رسان اول آنگه به گنج
بلایی که باشم در آن ناصبور
ز من دور دار ای ز بیداد دور
کفی خاک خواهی ز من خواه گرد
برون افتم از خود به پرکندگی
نیفتم برون با تو از بندگی
به هر گوشه کافتم ثنا خوانمت
به هر جا که باشم خدا دانمت
تویی آنکه بر یک قرار ایستی
پژوهنده را یاوه زان شد کلید
کز اندازه خویشتن در تو دید
کسی کز تو در تو نظاره کند
نشاید تو را جز به تو یافتن
عنان باید از هر دری تافتن
نظر تا بدین جاست منزل شناس
کزین بگذری در دل آید هراس
بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده - نظامی گنجوی | ناهید