بخش ۵ - در سابقهٔ نظم شرفنامه - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۵ - در سابقهٔ نظم شرفنامه
نظامی گنجویشبی چون سحر زیور آراسته
به چندین دعای سحر خواسته
ز مهتاب روشن جهان تابناک
برون ریخته نافه از ناف خاک
تهی گشته بازار خاک از خروش
ز بانگ جرس ها بر آسوده گوش
رقیبان شب گشته سرمست خواب
فرو برده سر صبح صادق به آب
من از شغل گیتی بر افشانده دست
به زنجیر فکرت شده پای بست
گشاده دل و دیده بر دوخته
به ره داشتن خاطر افروخته
که چون بایدم مطرحی ساختن
شکاری در آن مطرح انداختن
فکنده سرین را سراسیمه وار
چو بالین گوران به گوران نگار
زمین زیر سر آسمان زیر پای
ز پهلو به پهلو شده گرد گرد
به صحرای جان توشه برداشته
گه از لوح ناخوانده عبرت پذیر
گه از صحف پیشینگان درس گیر
چو شمع آتش افتاده در باغ من
به مومی چنین بسته بر دیده خواب
که از موم خود خواب را دوختند
پراکنده شد بر سرم مغز پاک
درآمد به من خوابی از جوش مغز
در آن خواب دیدم یکی باغ نغز
کز آن باغ رنگین رطب چیدمی
و زو دادمی هر که را دیدمی
رطب چین درآمد ز نوشینه خواب
کز اندیشه پر گشتم از خود تهی
شدم زنده چون باد در صبحگاه
وز اندیشه چون شمع می سوختم
دلم با زبان در سخن پرور ی
چو هاروت و زهره به افسونگری
که بی شغل چندین نباید نشست
دگر باره طرزی نو آرم به دست
که هرک افکند میوه ای زان درخت
نشاننده را گوید ای نیک بخت
به شرطی که مشتی فرومایگان
همه خوشه چینند و من دانه کار
همه خانه پرداز و من خانه دار
برین چار سو چون نهم دستگاه
که ایمن نباشم ز دزدان راه
که دارد دکانی در این چار سو
چو دریا چرا ترسم از قطره دزد
که ابرم دهد بیش ازان دست مزد
اگر برفروزی چو مه صد چراغ
ز خورشید باشد بر او نام داغ
که زر زر کشد در جهان گنج گنج
به بازار شد تا به زر زر کشد
که زر بیشتر زان به یک جا ندید
فرو ریخته زر یک انبان چست
برانداخت دینار خود را ز دست
چو دینارش از دست پرواز کرد
فروماند مرد از زر انگیختن
وز آن یک عدد در صد آمیختن
به زاری نمود از پی زر خروش
که از ملک دنیا به چندین درنگ
درستی زر آورده بودم به چنگ
شنیدم نه از زیرکی ز ابلهی
که زر زر کشد چون برابر نهی
مگر گردد آن زر بدین ریخته
خود این زر بدان زر شد آمیخته
یکی بر صد آید نه صد بر یکی
بران کس که شد دزد بنگاه من
بس است این مثل شحنه راه من
ز دزدان مرا بس شد این دست مزد
که بر من نیارند زد بانگ دزد
سیاهان که تاراج ره می کنند
به دزدی جهان را سیه می کنند
که دارد همی دیده از دیده شرم
دبیران نگر تا به روز سپید
قلم چون تراشند از مشک بید
ز گنجه است اگر تا بخارا برند
که کالای دزدیده ارزان بود
به ارمن گذارم که خود روزگار
به هر نیک و بد باشد آموزگار
نماند و نماند نسنجیده هیچ