بخش ۳۶ - گشودن اسکندر دز دربند را به دعای زاهد - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۳۶ - گشودن اسکندر دز دربند را به دعای زاهد
نظامی گنجویبیا ساقی آن می که ناز آورد
جوانی دهد عمر باز آورد
به من ده که این هر دو گم کرده ام
قناعت به خوناب خم کرده ام
کسی کاو در نیک نامی زند
در این حلقه لاف غلامی زند
به نیکی چنان پرورد نام خویش
کزو نیک یابد سرانجام خویش
به دراعه در گریزد تنش
که آن درع باشد نه پیراهن ش
به از نام نیکو دگر نام نیست
بد آنکس که نیکو سرانجام نیست
چو می خواهی ای مرد نیکی پسند
که نامی برآری به نیکی بلند
یکی جامه در نیک نامی بپوش
به نیکی دگر جامه ها می فروش
نبینی که باشد ز مشگین حریر
دم از نیک نامان زدی ماه و سال
سکندر که آن نیک نامی نمود
بر آن نام نیکو بسی کرد سود
ز کشور خدایان و شه زادگان
به هر جا که رزمی برآراستی
از ایشان به همت مدد خواستی
همانا که ز آن بود پیروز جنگ
که پیروزه را فرق کردی ز سنگ
سپاهی که با او به جنگ آمدند
از آن پیشه کاو داشت تنگ آمدند
ترا فتح و فیروزی از لشگر ست
تو زاهد نوازی سخن دیگر ست
به شمشیر باید جهان را گشاد
تو از نیک مردان چه آری به یاد
چو همت سلاح است در دستبرد
بگو تا کنیم آنچه داریم خرد
ازین پس که بر هم نبرد ان زنیم
جهاندار ازین داوری های سخت
نگه داشت پاسخ به نیروی بخت
به وقت خودش داد باید جواب
چو لشگر سوی کوه البرز راند
به هر ناحیت نایبی را نشاند
ز شروان چو شیران همی برد رخت
در آن تاختن که آرزومند بود
در آن دز تنی چند ره داشتند
که کس را در آن راه نگذاشتند
چو شه را سراپرده آنجا زدند
نکردند در تیغ و لشکر نگاه
اگر خواندشان داور دور گیر
به رفتن نگشتند فرمان پذیر
همان چاره دید آن خردمند شاه
که بردارد آن بند از بندگاه
به لشکر بفرمود تا صد هزار
به خر سنگ غضبان خرابش کنند
به سیلاب خون غرق آبش کنند
ز پرتاب او ناوک افکند بال
کمندی نه کانجا رساند دوال
عروسک زنانی چو دیوان شموس
خجل گشته زان قلعه چون عروس
نه عراده بر گرد او ره شناس
چو عاجز شدند اندر آن تاختن
سران را طلب کرد و ابرو گشاد
چه گویید گفتا درین بند کوه
که آورد از اندیشه ما را ستوه
نشستند و بردند شه را نماز
که ما بندگان تا کمر بسته ایم
بدین روز یک روز ننشسته ایم
چهل روز باشد که بی خورد و خواب
تو دانی که بر تارک مهر و میغ
نشاید زدن نیزه و تیر و تیغ
چو دیوان بسی چاره ها ساختیم
از این دیو خانه نپرداختیم
همان به که گردیم ازین راه تنگ
شهنشه چو دانست که آن سروران
فرو مانده بودند و عاجز در آن
چو در سرمه زد چشم خورشید میل
فرو رفت گوهر به دریای نیل
شه از گنج گوهر به دریا کنار
یکی مجلس آراست چون نوبهار
بپرسید چون حلقه گشت انجمن
که از گوشه داران در این گوشه کیست
یکی گفت کای شاه دانش پرست
پرستش گری در فلان غار هست
به کس روی ننماید از هیچ راه
کند بی نیازی به مشتی گیاه
عنان تاب گشت از بر همدمان
ز خاصان تنی چند همراه کرد
نشان جست و آمد بر نیک مرد
ره از شب چو روز بد اندیش بود
وشاقی و شمعی روان پیش بود
چو نزدیک غار آمد از راه دور
به غار اندر افتاد از آن شمع نور
برآورده اقبال را سر ز خواب
جهان دیده نزد جهاندار تاخت
به نور جهاندار ی او را شناخت
شه از مهربانی بدو داد دست
درون رفت و پیشش به زانو نشست
بپرسید از او که آشنای تو کیست
ز دنیا چه پوشی و خورد تو چیست
که اسکندرم من درین تنگ غار
دعا کرد زاهد که دل شاد باش
شناسد به شب هر کسی ماه را
نه آیینه تنها تو داری به دست
مرا در دل آیینه ای نیز هست
به صد سال کاو را ریاضت زدود
که چونست زاهد در این تنگ جای
به نیروی تو شادم و تندرست
تنومند تر ز آنچه بودم نخست
ز مهر و ز کین با کسم یاد نیست
کس از بندگان چون من آزاد نیست
جهان را ندیدم وفا داری یی
نخواهد کس از بی وفا یاری یی
چو برسختم اندیشه کار خویش
همین گوشه دیدم سزاوار خویش
به بسیار خواری نیارم بسیچ
که پری دهد ناف را پیچ پیچ
ندیدم کسی جز تو ز آیندگان
سبب چیست که امشب درین کنج غار
به نیک اختری رنجه شد شهریار
در غار من وانگهی چون تویی
یکی پاس شه را کم از هندو یی
جهاندار گفت ای جهاندیده پیر
خدای آهنی را به دو نیم کرد
به ما هر دوان آن دو تسلیم کرد
کلیدی و تیغی بدینسان نگاشت
کلید آن تو تیغ بر من گذاشت
تو در نیمه شب نیز اگر یاوری
کلید ی بجنبان در این داوری
حصار ی است بر سفت این تیغ کوه
همه روز و شب کاروان ها زنند
ز بد گوهری راه جان ها زنند
به داد و به دانش بیارایمش
تو نیز ار به همت کنی یار ی یی
در این ره کند بخت بیدار ی یی
که دزدان بر آن قلعه دارند پاس
چنان زد در آن کوهه منجنیق
که شد کوه در وی چو دریا غریق
به شه گفت برخیز و شو باز جای
که آن کوه پایه درآمد ز پای
چو شاهنشه آمد سوی بزم خویش
به رامش نشستند و می خواستند
کس آمد که دژبان این کوهسار
ستاده ست بر در به امید بار
چو بر شه دعا کرد از اندازه بیش
خبر کرد که امشب ز نیروی شاه
خرابی درآمد بدین قلعه گاه
دو برج رزین زین دز سنگ بست
دز افتاد و ناگاه در هم درید
خرابی ش دانم نه زین لشگر ست
که این منجنیق از دزی دیگرست
تو دانی و دز حکمرانی تراست
کزین به دعا را چه باشد نشان
چهل روز باشد که مردان کار
به شمشیر کوشند با این حصار
به چندین سر تیغ الماس رنگ
نسفتند جو سنگی از خاره سنگ
به آهی که برداشت بی توشه ای
فرو ریخت از منظرش گوشه ای
شما را چه رو می نماید درین
که بی نیک مردان مبادا زمین
پشیمان شدند از چنان داوری
زمین بوسه دادند در بزم شاه
که خالی مباد از تو تخت و کلاه
چنین حرفها را تو دانی شناخت
که یزدان ترا سایه خویش ساخت
چو ما نیز از این پرده آگه شدیم
به راه آمدیم ارچه از ره شدیم
فرستاد شه تا به دز تاختند
از آن رهزنان دز بپرداختند
در آن سنگ بسته دز اوج سای
که از بیم قفچاق وحشی سرشت
چو هر گه کزین سو شتاب آورند
برینش درین کشت و آب آورند
ازین روی ما را زیان ها رسد
ز نان تنگی آفت به جان ها رسد
درین پاس گه رخنه هایی که هست
ز پولاد و ارزیز و از خاره سنگ
که بر کوه دانند بستن حصار
گذر داد بر بستن آن کوه را
شد از زخمه کاسه و زخم کوس
خدنگ اندران بیشه ها آبنوس
عنان راه را داد و منزل برید
به هر برج که آمد سعادت رساند
شه و لشگر از رنج ره سودگی
ز بهر شب افسانه بنشاند شاه
از ایشان خبر های آن کوه و دشت
بپرسید و آگه شد از سرگذشت
پس آنگاه از هر نشیب و فراز
نمودند کاینجا حصاری ست خوب
که دور است ازو تند باد جنوب
به زیبایی و خرمی چون بهشت
چو کیخسرو از ملک پرداخت رخت
نهاد اندران تاج گه جام و تخت
همان گور خانه ز غاری گزید
کز آتش در آن غار نتوان خزید
هم از تخمه او در آن پیشگاه
ملک زاده ای هست بر جمله شاه
نگهدارد آن جام وآن گاه را
جهان مرزبان شاه گیتی نورد
برافروخت کاین داستان گوش کرد
چه از زورمند ی چه از عاجز ی
به دزبان بر از وی درود آمدی
به نا دیده دیدن هوس ناک بود
به هر جا که شد چست و چالاک بود
چو آن شب صفت های آن دز شنید
به دز دیدنش رغبت آمد پدید