بخش ۴۱ - رسیدن نامهٔ اسکندر به کید هندو - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۴۱ - رسیدن نامهٔ اسکندر به کید هندو
نظامی گنجویچنین بود در نامه شاه روم
به لفظی کزو گشت خارا چو موم
پس از نام دارنده مهر و ماه
که اندیشه را سوی او نیست راه
خداوند فرمان و فرمانبران
فرستنده وحی پیغمبران
ز فرمان او زیر چرخ کبود
بسی داده بر نیکنامان درود
سخن رانده آنگه که ای پهلوان
که پشتت قوی باد و بختت جوان
بر آن بود رایم که عزم آورم
به کوپال با پیل رزم آورم
نمایم به گیتی یکی دستبرد
که گردد ز کوپال من کوه خرد
به هندوستان در زنم آتشی
نمانم در آن بوم گردنکشی
کمند افکنم در سر ژنده پیل
ز خون بیخ روین برآرم ز نیل
همه خاک او را به خون تر کنم
به شیرین سخنهای جان پرورت
چنان کن که این عهد نیکو نمای
در ابنای ما دیر ماند بجای
گر آن چار گوهر فرستی به من
کنم با تو عهدی در این انجمن
که گر هفت کشور شود پر سپاه
بهر نیک وبد با تو یاری کنم
فرستاد چون نامه بر کید خواند
در جادوییها بر او کرد باز
شنیدم که جادوی هندو بسیست
نخواندم که جادوی هندو کسیست
چو لختی سخن راند بر جای خویش
که بی او مبادا زمان و زمین
زمان خواست یک هفته تا کار ساخت
چو شد هفته و کار شد ساخته
به فرمانبری شاه را سجده برد
پذیرفته ها را به قاصد سپرد
ز گنج و زر و زیور و لعل و در
بسی پشت پیلان ز گنجینه پر
ز عود و ز عنبر به خروارها
چو کوه رونده چهل ژنده پیل
که نگذشتی از نافشان رود نیل
سه پیل سپید از پی تخت شاه
کز ایشان شدی روز دشمن سیاه
هم از مشک پخته هم از عود خام
که مهد فلک بردی او را سجود
روان کرد با این چنین گنجها
جهان برده بر هر یکی رنجها
بلیناس ازین سان زر و زیوری
که بودند هر یک به از کشوری
به نزد جهان داور خویش برد
جهانداوری بین که چون پیش برد
بدان گنجها آن چنان شاد شد
چنان بود کو گفت و زان بیش نیز
چو با فیلسوف آمد اندر سخن
ز تن برد بیماری از دل هوس
چو نوبت بدان گنج پنهان رسید
از آن خوبتر دید کاندازه گیر
گلی دید خشبوی و نادیده گرد
دهن تنگ و سر گرد و ابرو فراخ
رخی چون گل سرخ بر سبز شاخ
به شیرینی از گل شکر نوش تر
به نرمی ز گل نازک آغوش تر
گره بر گره چین زلفش چو دام
همه چینیان چین او را غلام
چو آهو به چین مشک پرورده بود
قرنقل به هندوستان خورده بود
نه گیسو که زنجیری از مشک ناب
فرو هشته چون ابری از آفتاب
نه چون جو فروشان گندم نمای
ز هندوستان داده شه را بهشت
نه هندو که ترک خطایی به نام
به دزدیدن دل چو هندو تمام
شکر خنده ای راست چون نی شکر
لطیف و خوش و سبز وشیرین و تر
پس آنگه منش را بدو داد راه
جواهر به خروار و دیبا به تخت
پلنگینه خرگاه و زرینه تخت
ز تاج مرصع به یاقوت و لعل
ز چینی غلامان حلقه به گوش
از آن بیش کارد کسی در ضمیر
بر آسود کالحق بتی نغز بود
چو انگشت بر صحن پالوده راند
ز پالوده انگشتش آلوده ماند
همایی بر او فتنه چون بلبلی
گل از غنچه خندید و در سفته شد
سخن بین که در پرده چون گفته شد
جهاندار چون از جهان کام یافت
در آن جنبش از دولت آرام یافت
به اصطخر و کرد استواری بسی
نبشت آن سخنها که بودش مراد
که کار آنچنان شد به هندوستان
چو شد دوست با دوست در ساختم
به قنوج خواهم شدن سوی نور
خدا یار بادم در این راه دور
ببینم کز آنجا چه پیش آیدم
تویی نایب ما به هر مرز و بوم
ز دریای چین تا به دریای روم
جهان را به پیروزی آواز ده
سپاهی و شهری و برنا و پیر
که از ملک ما هستشان ناگزیر
دعا خواه و دانش ده و داد کن
نبشت این چنین نامه از هر دری
برآراست تا شد به یونان دیار
سپه دادش از استواران خویش
همان استواری ز حد کرد بیش
به پایین آن مهد پیرایه سنج
دگر گنج را در زمین کرد جای
که از دانش و داد بودش سرشت
خبر دادش از جمله نیک و بد
به فارغ دلی چون بر آسود شاه
ره و رسم شاهان چنان تازه کرد
که هندوستان را پر آوازه کرد
به داد و دهش در جهان پی فشرد
بدین دستبرد از جهان دست برد
چو شاهان این دور بر یاد وی