بخش ۲۳ - حکایت نوشیروان با وزیر خود
نظامی گنجویصیدکنان مرکب نوشیروان
دور شد از کوکبه خسروان
مونس خسرو شده دستور و بس
خسرو و دستور و دگر هیچکس
شاه در آن ناحیت صید یاب
دید دهی چون دل دشمن خراب
تنگ دو مرغ آمده در یکدگر
وز دل شه قافیه شان تنگ تر
گفت به دستور چه دم می زنند
چیست صفیری که به هم می زنند
گفت وزیر ای ملک روزگار
گویم اگر شه بود آموزگار
این دو نوا نز پی رامشگری ست
خطبه ای از بهر زناشوهری ست
دختری این مرغ بدان مرغ داد
شیربها خواهد از او بامداد
